عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

ببخشید این چند روز با مشکلاتی مواجه شدم که نتونستم به وبلاگ سر بزنم و قسمت سوم داستان رو برای شما بزارم

خلاصه داستان تا این قسمت

حرفهایی از گوشه کنار مبنی بر رفت آمد های مشکوک به خونه محسن به گوش محسن رسید ولی سپیده از این موضوع اظهار بی اطلاعی کرد اما موقعی که محسن مرد غریبه ای را دو بار جلو خونشون دید شک کرد به سپیده به فکر فرو رفت و  بر روی نیمکتی در پارک که در نزدیکش بود به یاد آشنایی اش با سپیده افتاد که چه مشکلاتی داشتند برای رسیدن به هم به این فکر که یعنی میشه سپیده بهش خیانت کنه؟؟؟؟؟؟؟و...

ضمن عرض معذرت برای طول کشیدن گذاشتن این قسمت شما رو ب خوندن این قسمت از داستان زیبای خیانت در ادامه مطلب دعوت میکنم

 

 

 عکس, تصویر, عکس از خیانت دخترا و پسرا


تو راه سپیده به هر مردی میرسید شکل قیافه محسن پیش چشمش میومد با هم مقایسه میکرد.

ساعتای10رسید به پارک خیلی مطمئن از اینکه باید  محسن روی همون نیمکت روز اول نشسته باشه رفت سمت نیمکت و محسن دید که با یه دسته گل گل رز خیلی رمانتیک نشسته روی  نیمکت به طرفش رفت.محسن تا چشمش به سپیده افتاد بلند شد به طرفش اومد دسته گل رو به سمت سپیده برد 

-گل تقدیم به گل

-سلام.ممنون زحمت کشیدید واقعا0قشنگه

-علیک سلام.قابل شما رو نداره.به قشنگی شما نمیرسه

-اولین چیزی که قبله اسمتون از شما فهمیدم زبون باز بودنتونه البته دیروز که زبونتونو جا گذاشته بودید

-(خجالت)آره(لبخند)اسمم محسن هست

-حشبختم اسم منم سپیده هست

-منم خشبختم حب بشینید خسته شدید حتما از خونه تا اینجا اومدید؟

-راستش خسته که نشدم(خجالت)اصلا نفهمیدم کی رسیدم از بس تو فکر بودم

-منم از ساعت7که منتظر شما هستم الان ساعت 10 شده نفهمیدم چطوری گذشت

دو نفر با هم خندیدند اون روز هنوز حرفی نزده بودند که دیدند شب شده هوا تاریک شده.شماره هاشون به هم دادند و قرار شد فردا هم  راس ساعت9اینجا باشند

سپیده 18سالش بود پای کنکوری بود رشته انسانی.3تا برادر داشت که بزرگتر از خودش بودند  و خواهر نداشت.پدرش باز نشسته فرهنگی بود.مادرش خانه دار.وضعیت مالی خوبی داشتند.2تا از برادراش مهندس کامپیوتر بودند تو یه شرکت کار میکردند اما یکی از برادراش  تا دیپلم بیشتر نخونده بود الان یه مغازه مکانیکی  داشت.

محسن20سالش بود و دیپلم و  استاد کاشی کاری.یه خواهر داشت یه سال بزرگتر از خودش و دانشجو.پدرش پنج ساله مرده برای همین بود محسن برای خرجی خونه  هم درس خوند هم شروع به کار کرده بود از 15سالگیش.مادرش خانه دار 

اونا روز ها و شب ها برای آشنایی با هم در ارتباط بودند این ارتباط براشون عشق به وجود آورد طوری که هر روز همو نمیدیدند اون روز براشون جهنم بود

4ماه گذشت از رابطشون که.....

ادامه داستان رو در قسمت بعد حتما ببینید

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین