عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

سلام اینم قسمت دوم داستان امیدوارم خوشتون بیاد به ادامه مطلب بروید


یادش اومد که چطور جلو خانواده ها واستادند که به هم برسند تو فکر بود که یه دفعه دید صدای بوق شدیدی میاد به خودش اومد دید وسط خیابون واستاده.اومد روی نیمکت پارک کنار خیابون نشست رفت دوباره تو فکر گذشته ها زمانی که برای اولین بار سپیده را دیده بود توی یه پارک شبیه همین جایی که الان هست اون روز  محسن تازه از سر کار برگشته بود خسته تشنه اومده بود از آب سرد کن کنار پارک آب بخوره که چند تا دختر در حال تاب بازی دید.از یه دختر با حجاب اما شیطون  خوشش اومد رفت نزدیک روی نیمکت رو به روی اونا نشست در حال نگاه کردن بهشون بود مات حرکات اون دختر شده بود نفهمید چند دیقه اونجا بوده خستگیشو به کلی فراموش کرده بود یا تیپ کارگری که داشت آخه محسن کارگر بنایی هست.بازی و شوخی دخترا با دیدن محسن تموم شد از اونجا دور شدند محسن خواست بره دنبالشون ولی با خودش گفت با این لباس مگه بهم محل میدند؟رفت سمت خونه تو راه همش تو فکر حرکات زیبایی دختر بود.گذشت گذشت از اون روز.محسن هم داشت دختر به کلی فراموش میکرد که دوباره توی خیابون دیدش.رفت سمتش 

-سلام

-علیک سلام.کاری داشتید؟

_کار؟نه کار که نه یعنی چرا کار دارم باهاتون

-اشتباه گرفتید آقا خدافظ

_نه یه دیقه به حرفای من گوش بدید قصد مزاحمت ندارم

-باشه بفرمایید فقط زود بگید

-من من ....من همون پسری هستم که اون روز تو پارک داشت به شما نگاه میکرد

-بله شناختم هم قیافتون هم اصلتونو که گفتم اشتباه گرفتید مزاحم نشید

سپیده اینو گفت از کنار محسن گذشت اما با گذشتن خودش دل محسن رو هم برد محسن زبونش بند اومده بود نمیدونست چی بگه فقط داشت به دور شدن سپیده نگاه میکرد.وقتی دید سپیده رفت توی کوچه کنار رفت دنبالش تا شاید خونشون پیدا کنه یا یه رد نشونی ازش.چند تا کوچه خیابون دنبالش رفت.سپیده هم با خبر شده بود که محسن داره تعقیبش میکنه ولی مثل اینکه دوس داشتن محسن به سپیده هم اثر کرده بود گذاشت که بیاد دنبالش اما وقتی که دید داره به خونشون نزدیک میشه از ترس پدر برادراش که محسن کتک بزنند یا به خودش شک کنند رفت کوچه کناری منتظر محسن شد.محسن هم که فکر میکرد اون خبر نداره از وجودش رفت دنباله سپیده.توی کوچه دید سپیده واستاده .نه روی رفتن به طرف سپیده رو داشت نه دل برگشتن.عزمشو جزم کرد رفت سمت سپیده.تا خواست حرفی بزنه سپیده  محسن گفت

- یه لحظه خانم اجازه بدید من نه قصد مزاحمت دارم نه اهل اینکار هستم من فقط از اون روز که توی پارک شما رو دیدم نتونستم از فکر شما بیرون بیام و شما رو دوس دارم قصد منم فقط ازدواجه.

-قصد شما هرچیزی هم که باشه الان اگه پدرم یا برادرام شما رو ببینند که دارید با من حرف میزنید یا یکی از آشنا هام منو ببینه با شما مطمئنند تیکه بزرگمون گوشمونه.

-من گفتم قصد مزاحمت ندارم فقط خواستم یه نشونی از شما به دست بیارم

سپیده به چشمای محسن نگاه کرد  دید  معصومیت داره از نگاهش میباره به لرزه ای که  بدن محسن داشت نگاه کرد فمید شرم حیا و خجالتشو  از طرز حرف زدنشم فهمید که راست میگه پس بهش اعتماد کرد گفت فردا میام همون پارک تا حرف بزنیم با این حرفش دنیا رو به محسن داد محسن که از خوشحالی نمیدونست چی بگه گفت

-دست شما درد نکنه جبران میکنم 

-جبران میکنید؟؟چیو(خنده)

-ببخشید نمیدونم چی بگم اصلا خیلی خوشحالم(شرم حیا خجالت)

-اگه تا چند دقیقه دیگه نرید داداشان جبران میکنند برات(خنده)

-باشه باشه الان الان خدافظ

-خدافظ

خدافظی کردند از هم رفتمد هرکسی به طرف خونش ولی اون شببراشون مگه میگذشت؟هر کدوم با خودشون هزار فکر میکردند هر کدموشون برای خودشون ویژگی های طرف مقابل برسی میکردند ویژگی های خودشون برسی میکردند 

اون شب هر دو اونا به امید یه زندگی جدید اما با هم وفرار از تنهایی به صبح رسوندند صبح که شد محسن سریع از خواب بلند شد تا خودشو آماده کنه برای ملاقات عشقش ولی یهو چشمش به ساعت افتاد با خودش فکر کرد چه ساعتی قرار گزاشتیم؟بعدشم یادش اومد اصلا ساعت تعیین نکردند پس همون موقع لباس پوشید تقریبا ساعتای 6صبح بود که از خونه اومد بیرون و ساعت 7رسید به پارک چون محل دقیقی هم انتخاب نکرده بودند رفت و روی همون نیمکت نشست 

سپیده صبح دیر از خواب بیدار میشه همیشه ساعت 9بود بیدار شد از خواب تو رخت خواب بود که  داشت به محسن فکر میکرد به قرار امروزشون که یه دفعه یادش اومد ساعتی برای ملاقات تعیین نکردند پس سریع بلند شد آماده شد اومد به طرف پارک.....

برای خوندن ادامه داستان فردا حتما یه سر بزنید بهم خوشحال میشم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٥ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین