عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

سلام به همه عزیزان و بازدید کنندگان محترم 

داستانی که امروز براتون گذاشتم دنباله داره و خیلی هم جالب  یه داستان عاشقانه هست با ته مایه های واقعیت یعنی اصل داستان واقعیه فقط من شاخ برگ دادم بهش در مورد یه زن شوهر جوونه که عاشق هم بودند بعد یه سری اتفاقات عشق زن به پسره کم میشه ولی نمیتونه برگرده طلاق بخواد چون پل های پشت سرشوخراب کرده پس باید زندگی کنه ولی با خیانت!!!!!!!!!!!!!!!!!بخونید حتما خیلی جالبه 

در ضمن نظرم یادتون نره


محسن یه روز که زودتر از همه روزها به خونه اومد دید دم در حیاط سپیده(خانمش) داره با یه پسره حرف میزنه تا محسن دیدند از سر کوچه سریع سرش انداخت پایین از اونجا دور شد محسن از سپیده پرسید

-کی بود؟

-نمیدونم اومده بود میگفت یکی آدرس اینجا رو داده بهم 

-برای چی ؟؟؟؟

-مثل اینکه دنبال یکی از آشناهاش میگشت

چند روز از اون روز گذشت که یکی از دوستاش اومد پیش محسن بعد احوال پرسی شوخی محسن بهش گفت

-چی شد یادی از ما کردی؟

-راستش راستش میخواستم یه چیزی بگم بهت

-چی؟-روم نمیشه خب نمیدونم چطوری بگم-پول میخوای؟ -نه

-پس چی؟-راستش در مورد خانمته

-چی شده؟ چیزی شده؟

-همسایه ها میگند چند روزیه یه پسرو میبینند که بعضی وقتا میاد خونتون میره

محسن در حالی که دلشوره به دلش افتاده بود گفت -حتما یکی از آشناهاست که شماها نمیشناسید اگه کسی غیره تو بود این حرف میزد الان دهنش  پر خون بود ها واس خودت جمع کن  به تو میگند رفیق؟؟به جای اینکه بزنی دم دهنشون داری اینو میگی ؟

-محسن جان من هم همین کار کردم ولی دهن مردم که نمیشه بست من میترسم برای خانمت حرف درست کنند.آشناس بهش بگو که عادی بیاد بره چرا پنهون کاری میکنه که همسایه ها حرف درست کنند؟

-باشه میگم بهش ولی یه بار دیگه بشنوم این حرف دیگه روی دوستیمون حساب نکن

-باشه ببخشید فقط میخواستم برای زنداداشم حرف درست نشه

محسن توی دلش یه خرده ترسید ولی گفت سپیده عاشقمه  حتما یکی از آشناهاس میرم امشب میپرسم ازش کی میاد خونه

در حال خوردن شام بودند که محسن پرسید از سپیده

-از آشناها کسی اومده شهر؟

-نه چرا؟-کسی این روزا میاد خونمون؟

سپیده در حالی که ترسیده بود جواب داد نه مگه ما آشنایی تو این شهر داریم که بیاند خونمون؟غیر دوستای تو و همسایه ها اونام که هروقت تو باشی میاند چرا پرسیدی؟

-همینطوری پرسیدم آخه چند وقته خونمو مهمون نیومده برای همین

محسن با خودش گفت حتما حرف در آوردند سپیده بهم دروغ که نمیگه

چند روز بعد دوباره همون پسر که چند وقت پیش دم در خونه دیده بود دوباره دید دیگه فکرشو نمیتونست کنترل کنه به همه چیز فکر میکرد ولی با این امید که سپیده عاشقشه خودشو دلداری میداد  با خودش فکر میکرد سپیده که اینطوری جلو خانوادش ایستاده بود با خودش داستان عشقشون مرور میکرد یاد روزایی افتاد که.....برای خواندن ادامه داستان حتما فردا یه سر به من بزنید 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین