عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

یه دختر و یه پسر جوون با هم آشنا میشن، پسر وقتی میخواسته بره سر قرار تو راه یه دخترکه قبلا باهاش آشنا بوده جلوشو میگیره و به پسر میگه چرا باور نمیکنی که من دوست دارم، پسر میگه تو به من خیانت کردی و بی اهمیت میگزره  و میره تا به قرارش برسه، پسر با دوست جدیدش به یه رستوران میرن و به پیشنهاد دختر یه فال حافظ باز میکنند ، فال رو میخونند و دختر خیلی خوشحال میشه و میگه با این فال خیلی آروم شدم. پسر میگه من یه غمی رو دارم پشت چشمات میبینم میشه بگی از چی انقدر ناراحت و غمگینی ؟ دختر اشک تو چشماش جمع میشه و سکوت میکنه و چیزی نمیگه، مدتی میگزره از این دوستی، دختر احساس میکنه عاشق شده، پسر میبینه این دختر انقدر خوب بوده که جای عشق قبلیش که از این دنیا رفته رو خیلی خوب پر کرده، از این دوستی مدتی میگزره،  که دختر به ستوه میاد و به پسر میگه تو میتونی به خواستگاری از من فکر کنی ؟ پسر میگه من با این حال که گفته بودم به خاطر مشکلاتی که دارم قصد ازدواج ندارم و برعکس قولی که به هم دادیم تو عاشق شدی و منم عاشق شدم، قبوله، میام خواستگاریت، ولی 2 و 3 ماه دیگه دوست بمونیم تا من کارام رو درست کنم.

دختر به پسر میگه نه من پشیمون شدم، پسر میگه چرا ؟؟؟ دختر مییگه آخه من دو سه تا مشکل دارم که اگه تو بشنوی امکان داره بکشی کنار !! قبول نکنی که من زنت بشم !! پسر میگه من دوستت دارم، هیچوقت تنهات نمیزارم، هر مشکلی هم که داشته باشی خودم پشتت مثل یه کوه هستم، نگران نباش،

دختر با اضطراب میگه من یکبار ازدواج کردم، پسر میخنده و خیلی آروم میگه خوب مگه کار بدی کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوباره ازدواج کن ولی اینبار با من.!!!!!!!!!!، دختر خیلی خوشحال میشه و داد میزنه خدایا مهربون تر از این پسر ندیدم، خدایا شکر، پسر تو دلش میگه خدایا شکر و سکوت میکنه، از اون به بعد با هم خیلی صمیمی تر میشن، یه مدت میگزره، پسر انقدر خوب و مهربون بود که دختر کلن غم و مشکلاتش رو فراموش میکنه، حالا دیگه خوش و خرم و شاد به زندگیش داره ادامه میده، تا اینکه تو خوشیهاش دوستای جدید اطرافش زیاد میشن، چندتا از این دوستاش هم بین این دوتا دختر و پسر هی آتیش مینداختن ، تو همین مدت پسر تو زندگیش با مشکلاتی روبرو میشه که حسابی غمگین و ناراخت میشه، یه روز دختر دعوتش میکنه به محل کارش، پسر میره اونجا و از محیط اونجا خوشش نمیاد. به دختر میگه من دوست ندارم تو توی همچین محیطی کار کنی ! من که مشکل مالی ندارم احتیاجی نیست تو کار کنی، دختر با کنایه میگه برو بابا!!!!! وضع مالیت خوبه ؟ کار داری ؟ پس گوشت و دمبه رو کجا جمع کردی؟ چی داری ؟ چی جمع کردی ؟ پسر میگه من خیلی مشکل دارم، طاقت ندارم تورو توی همچین محیطی ببینم، الانم حالم اصلا خوب نیست و حسابی افسرده، خسته و غمگینم، به تو هم احتیاج دارم، خواهش میکنم با اینکار مشکلات و غمگینی منو زیاد نکن، دختر باز میگه برو بابا، برو پی کارت، به من چه که تو غمگینی، به من هیچ ربطی نداره، گمشو بابا، من اصلا دیگه باهات حال نمیکنم، تکراری شدی، تو به من احتیاج داری، من که به تو دیگه احتیاجی ندارم، منو ببین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من شادم، دنبال خوشیم میرم، برام مهم نیست که تو ناراحت میشی یا نه، برو هرکاری میکنی بکن پسره خسیس و گدای دروغگو، دختر انقدر گستاخانه به پسر توهین و خیانت میکنه که انگار نه انگار این پسر همونیه که تو غمگینی دختر دست به گونه هاش کشید و نوازشش کرد. اشکهاشو پاک کرد،  تو آغوشش گرفت و به اون دختر گفت عزیزم من تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم، ناراحت نباش، من کنارتم، پسر که هیچوقت واسه دختر کم نگذاشته بود، حسابی دلش میشکنه و هر چی که به دختر کادو داده بوده از دختر پس میخواد و میگه نمیخوام هیچی از من پیش تو باشه، من همه گلها و کادوهام رو هر چند که ارزش مالی زیادی نداره ولی با تمام وجود و احساسم خریدم. اونارو باید به من پس بدی. پسر انقدر غمگین میشه که چند روز کارش میشه فقط سکوت کردن، سکوتی که هر کسی میدید حس میکرد که پسر درحال پیر شدنه و انگار 10 سال پیر شده، یه شب بعد از اینکه آخرین صحبت رو با دختر میکنه، دختر هم بی خبر از حال پسر میگه تو عاشق منی، هر وقت اراده کنم دوباره مال خودمی، الان میخوام برم دنبال خوشیم، پسر گوش میده، خداحافظی میکنه و بعد میره به محلی که تو تنهاییاش خیلی میرفته اونجا، جایی که همیشه با عشق از دنیا رفتش میرفته اونجا، جایی که فقط سنگها، درختها و آب رودخانه شاهد اشک ریختنش بودن، شاهد ناراحتیاش بودن، اما اینباروقتی قرق تو ناراحتیش بوده یه دست کشیده میشه رو صورتش و یه صدای آروم که حق حق گریه میکرد و میگفت، عزیزم من همیشه برات دعا کردم که موفق و خوشبخت باشی، ولی طاقت ندارم تو رو اینقدر غمگین و ناراحت ببینم، تو رو خدا انقدر ناراحت نباش، داری از بین میری، من تو رو از جون خودم بیشتر دوست دارم، از خدا کمتر !!!!!!!!!!!!!!! اجازه بده کنارت باشم تا تمام تلاش خودم رو بکنم که واسه کسی که دوستش دارم یه کاری انجام داده باشم. پسر بر میگرده و نگاه میکنه، میبینه همون دختریه که چند وقت پیش بی اهمیت از کنارش رد شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دختر باز گریه میکنه و میگه من اشتباه کردم ولی هرگز به تو خیانت نکردم، حالا نمیدونم تو چرا باور نمیکنی ، ولی به من اجازه بده تا تو مشکلاتت کنارت باشم عزیزم، شاید بتونم بهت کمک کنم، میخوام تلاش کنم تا دل قشنگتو که شکسته و خورد شده براش مرحم باشم، پسر سکوت میکنه، به دختر میگه تو اگه دوستم داشتی هیچوقت کاری نمیکردی که من فکر کنم خیانت کردی، منو ناراحت نمیکردی، بعد دختر رو تو آغوش میگیره و اینبار با یه نگاه معنی دار به دختر اجازه میده که کنارش بمونه و میگه ازت ممنونم که میخوای کمکم کنی ولی من فقط و فقط به خدای خودم دل بستم و از این به بعد بجز خدا به هیچکس احتیاج ندارم، حالا اگه تو میخوای کنارم باشی ازت ممنونم.

نتیجه : سعی کنید بفهمید که سقف لیاقت افراد چقدره، با هر کس به اندازه لیاقتش برخورد کنید، به قول معروف که همیشه سر زبون منه :           

                           خوبی که از حد گذرد                     نادان خیال بد کند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین