عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

عکس های عاشقانه  زیبا -www.jazzaab.comامروز یه داستان واقعی میخوام براتون تعریف کنم. امیدوارم ازش خوشتون بیاد.       

 یه روز یه جوون عاشق یه دختر میشه اون قدر دنیا  میخواد

خیلی هم راحت به دستش میاره مثل بچه آدم میره خواستگاری

مثل بچه آدم عقدش میکنه خیلی راحت.این پسر قصه ما هنوز

سربازی نرفته بوده مجبور میشه عشقش تنها بزاره بره سربازی

پس معشوقش رو به مادرش میسپره میره.میگند  بهشت زیر

پای مادرانه ولی آیا هر مادری؟ 

 

  جوون عاشق از اونجا برای عشقش نامه مینویسه که نمیتونه

بیاد مرخصی نامه مینویسه که چقدر دوسش داره ولی

 

 

 

 

هیچکسی به دست معشوقش نمیرسونه اون بارها این کار

بیهوده رو تکرار میکنه بیهوده از اون نظر که مادرش تموم اون نامه

ها رو پاره میکنه.مادر جوون کاری میکنه که معشوق پسرش

 

 

ظرف مدت چند ماه فراری میشه.وقتی به خونه پدر مادرش میره

اونا هم میگند اگه دوست داشت یه بار تو این مدت برای دیدنت

میومد یا حتی یه نامه برات مینوشت.پس بی خبر از همه جا

طلاق دخترشون میگیرند اونم غیابی.حتی جوون عاشق ما خبر

دار  هم نمیشه.بعد دو

سال سربازی نگون بخت ترین عاشق تموم میشه میاد با هزار

اشتیاق سمت خونه وقتی به خونه میرسه مادرش تنها میبینه

میگه کو خانمم؟کجاست زندگیم دلم براش خیلی تنگ شده.مادر

بدجنس یه پوز خند میزنه میگه زندگیت؟؟؟؟؟بیا نشونت بدم

دست پسرش میگیره میبره تو یه خونه پسر میبینه عشقش بچه

به دست داره تو خونه رو مرتب میکنه  به مادرش میگه آوردی

زنم کلفتی کنه؟؟؟میره جلو به زنش میگه بیا بریم زنش میگه

دست نزن به من تو نامحرمی ما تلاق گرفتیم  از هم .ناگهان

شوهر دختر سر میرسه میگه گم شو از خونه من بروبیرون.دنیا

پیش چشمای پسرک تیره تار میشه  هیچ چیز دیگه ای

نمیفهمه در این میان صدای مادرش میشنوه که میگه دیدی

زندگینو؟دیدی عشقتو ؟6ماهم نتونست دووم بیاره. پسر

عاشق ما هم نمیتونه دووم بیاره دیوونه میشه یه چند ماهی

توی آسایشگاه روانی سر میکنه بعد هم چون پولی نداشتند

بیرونش میکنند از اونجا مادرش میخواسته ازدواج کنه شوهرشم

شرط ازدواجشو  نبوده مزاحم  میکنه اونم خیلی راحت بدون

هیچ معطلی و حس مادرانه ای عاشق سر گشته قصه ما رو

میبره تو یه شهره دور و نا آشنا ولش میکنه  بعد چند سال خبر

میرسه که جنازش توی یه خرابه در حالی که از سرما خودش

جمع کرده تو یه شب سرد زمستون پیدا شده.روحش شاد و

یادش گرامی 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین