عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

به نام همون خدایی که خودش خواست گریه کنم
سایت عاشقانه ساکار                                                                                                                         اسمم رویاست از دروغ بدم میاد…دلم سادس عین دل ساده ی گنجیشکا…خرم ما خر تر از همه ی خرای دنیا

قضیه از اینجا شروع شد که چندسال پیش یه پسری یهویی جلو زندگی آرومم سبز شد …چندین ماه پیشنهاد دوستی داد اما من قبول نمیکردم دلم یه جا دیگه گیر بود …پیش پسر همسایمون فرزین…البته با همون فرزینم تازه بهم زده بودیم یه ماهی میشد…تقصیر من بود…همه چیو من خراب کردم…ارشد ارومیه قبول شد…ترسیدم …مثلا خواستم نازموبیشتر بکشه..آخه ۴سال بود که اون عاشق من بود من عاشق اون اما فقط با نگاه…بلاخره پیشنهاد داد ویه هفته باهم بودیم ج کنکور که اومد باهاش بهم زدم…خدا خدا میکردم دوباره برگرده پیشم…
اما..
که یه دفعه سروکله این پسره تو زندگیم پیدا شد …چند ماهی تو کفم بودو التماسمو میکرد که باهاش دوست شم با اینکه خیلی خوشکل و خوش اندامو خوشتیپ بودنمیخواستمش انصافا از لحاظ ظاهری همه چی تموم بود…ولی من دلم گیره یه نفر بود…فرزین
خیلی اصرار کرد اما جوابم نه بود..یه روز اومد تا دانشگا دنبالم…همه دوستام حسودیشون شده بود..نمیدونم شمارمو از کدوم از خدابی خبری گرفته بود…تا اینکه یه روز دیدم دوستاش زنگ زدن گفتن فلانی به خاطرت خودکشی کرده بیمارستانه…مامانش زنگ زد گفت پسرم داره به خاطرت میمیره التماسمو کرد که حداقل تا وقتی که خوب شه باهاش حرف بزنم…قبول کردم..آخه دلم سوخت…با ترامادول خودکشی کرده بود…یه ماه باهاش حرف زدمفقط تلفنی بهتر که شد خدافظی کردم واسه همیشه…التماس کرد ترکش نکنم اما نموندم چون فرزین خواب هر شبم بود
۲باره خودکشی کرد….۲باره قصه شروع شد…فقط به حرمت مامانش قبول میکردم….بعده خدافظی خواهرش پریا زنگ زد فحشم داد که داداشش به خاطر رفتنم معدش خونریزی کرده چون بعده خودکشا ضعیف شده بود معدش…گفت اگه داداشش طوریش بشه تقصیره منه و حلالم نمیکنن..شماره بیمارستان و اتاق داداششو داد بیمارستان لقمان… زنگ زدم خودش بود تو بیمارستان…صدای بیمارستان همه چی تابلو بود …صداش…ای خدا …خیلی ترسیده بوده…..رفتم امام زاده شمع روشن کردم با گریه گفتم خداجونم اگه فرزینم مصلحتم نیست باشه اصراری ندارم اما این غریبه رو هم نمیخوام لطفا یه کاری کن که فراموشم کنه…یادمه با گریه به خدا گفتم خداجونم اگه حتی یه قطره اشک سر این پسره از چشام بریزه تقصیره من نیستاچون همه چیو سپردم دست خودت…اما همین یه قطره اشک شد یه دریا…..
سرنوشت یه کاری کرد که این حرف زدنای موقتی من واسه خوب شدنش تبدیل شد به سه سال
با تموم صداقتم دیگه بعده چند ماه که عادت کرده بودم بهش …دیگه عاشقش شدمو شد دنیام شد نفسم شد زندگیم
دو سال از زندگیمون میگذشت…شده بودم واسش عروسک بعده کلاسام باید زود برمیگشتم خونه. و زود از خونه تکی میزدم که رسیدم…زیاد با دوستام بیرون نمیرفتم ….برامم مهم نبود آخه وقتی کسی دنیاته بسه دیگه
بعده دو سالیه روز که تو پارکبغلش کرده بودم…دقیقا یادمه۲۰آذر بود….هوا بارونی زمین خیس…..بغلش که کرده بودم دست کردم تو جیبش…عین همیشه دنیال شکلات بودم…که دوتایی باهم گازش بزنیم نصف مال اون نصف مال من….
اتفاقی یه برگه از تو جیبش در آوردم با اصرار خواست بگیره اما نذاشتم فتوکپی بود یه ورش از شناسنامش یه ور از کارت پایان خدمتش….وقتی خوندم مغزم منفجر شد سرم داغ کرد…
ای وای…..چی کشیدم من خدا تو اون لحظه…
اسمش تیمور بود بهم گفته بود طاها…فامیلی اشتبا تاریخ تولد غلط….تحصیلاتش یا امام زمان نوشته بودن رو کارت پایان خدمتش سیکل سوم راهنمایی….در حالیکه بابام فوق دیپلم مامانم لیسانس پرستاری داداشم مهندس مکانیک سیالات منم ترم ۴دانشگاه خونه ی ما پاسداران …..زبونم بند اومده بود.خلاصه اعتراف کرد که همه چیو چاخان گفته تا حالاو وضع مالیشون از وضع مالی سرایدار اداره مامانمم بدتره…کسی که تا دیروز پرشیای منو مسخره میکرد یه پیکان مدل ۷۰نداشت….مستاجر بودن و خونشون مال خودشون نبوده اون ماشینشم برا پسرعموش بوده…حرفاش تموم شد…هیچی نگفتم..فقط مژه بر هم نزده اشکام میریختن….پاهام انقد سست شدن که نشستم رو زمین….هوا سرد بود.زمینم خیس بود عین چشام۱۸آذر تولدمه اون روز۲۰آذر بود آخ که دل ۲روزم چه بد شیکست…من تک دختره مامان بابام بودم اما طاقت آوردم تحمل کردم …داشتم میلرزیدم اصلا گلگی نکردم…با خودم گفتم عیب نداره زندگی که فقط پول نیس…دوتایی با هم کار میکنیم زندگیمونو میسازیم….اما سر این قضیه تبخال زدم از زیر لب تا گردن…کل چونمو گرفته بود…مامانم هر دکتری که میشناخت برد….همه گفتن از استرسه…مامانم هاج وواج مونده بود آخه چه استرسی…اوایل خرداد ماه تبخالم خوب شد…فکرشو کنین چی کشیدم من…۴ماه کل چونه تا زیر گردنم زخم بود…موقع غذا خوردن یا حرف زدنو خندیدن دردم میگرفت..اون روز تو زیر همون بارون نشست کنارم رو زمین التماسمو کرد ترکش نکنم اندازه تموم دنیا ازم معذرت خواست و گفت ترسیده واقعیت و بگه قبولش نکنم…اندازه ی هر چی دل تنگتون بخواد گریه کردیم …اما مگه میتونستم ترکش کنم…دنیامو نفسمو…آدم بدون نفس میمیره…فقط بهش گفتم با دروغات دلمو شکستی قلبمو پاره پاره کردی نه به خاطر نداریت به خاطر خیانتت به صداقتم.باهم دوباره زندگی کردیم یه سال از این ماجرا گذشت
شب ولنتاین بودیه دختری ساعت یازده شب زنگ زد وبهم گفت از زندگی دوس پسرش برم بیرون…با تعجب گفتم خانم اشتبا گرفتین..مشخصات اون کثافتو دادو گفت از مردادماه باهمن و دختره اصفهانیه و مامانش آرایشگا داره وگفت به مامان میگفتم تو آرایشگا تا صبح درس میخونم اما با طاها سـ کـ س…و گفت دیشبم تا صبح باهم بودن و بعده سـ کـ سـ شون طاها که میره حموم دختره موبایلشو ورمیداره و شماره منو پیدا میکنه.باور نکردم دختره گفت فیلم سـ کـ سـ شونو ایمیل میکنه واسم.در حالیکه طاها الکی میگف از طرف شرکت واسه ماموریت میره اصفهان
چند روز بعد ایمیل کرد ما داشتیم میرفتیم خرید عید همون روز فرستاد.تو ماشین همش تو لپ تاپم بودم.مامانم گیر داده بود که شورشو درآوردمو ۲۴ساعته مشغولم.اما نمیدونست که دارم جون میدم.چه خریدی بود خدا.هر جا میرفتم پرو رو زمین مینشستم گریه میکردم من بودم و آینه ها..کل فیلمو ندیدم اما وقتی دیدم جای من اون دستش درو گردنشه دلم ریخت..من شکلات از تو جیباش در میاوردم..دختره لباساشو…بوس من کاکائویی شیرین…بوس اون شهوتی تلخ دیگه این قلبم ازجاش در اومد دیگه کافی بود فیلم..بستمش…رسیدیم خونه به دختره زنگیدم گفتم مامانش التماس کرد باهاش باشو دختره گفت مامانش التماس منم کرده…نگو مامانشم با پسرش همدستن.زنگ زدم به مامانش.همه چی راست بود.میدونین آخر قصم چی شد؟اون روزایی کا به بهانه خودکشی بیمارستان بودد و من زنگ زدم بیمارستان یه بار عمل آپاندیس داشته.یه بارم سر فوتبال دستش میشکنه عمل میکنن به منم گفته بود سر خودکشی از حال میره میفته دستشم میشکنه.مامانش خواست حلالش کنم اما با گریه گفتم لعنت خدا به کل خانوادتون.
خدا میدونهچقد تو گرمای تابستونا واسه جور شدن کاراش روزه نذری میگرفتم..چقد نماز حاجت میخوندم واسه جور شدن زندگیمونو سجده میکردم تا سر حد یک ساعت….یادمه یه بار تو سجده انقد گریه کردمو موفقیت و سلامتیشو از خدا خواستم که تسبیح تربتم با اشک چشمام گل شد…حال کردین؟گل خالص با نخ تسبیح…بعده دیدن فیلمو حرف زرن با مامانش قیدشو زدم امتحانای دو ترم آخرمو تو خماری دروغاش دادم…فیلمو که دیدم بازوی چپم از زیر بغل قفل شد دست چپم نیمه لمس شد کلی رفتم فیزیوتراپی تا خوب شدم……عجب عیدی داشتم من اونسال…عجب خریدی آخرش ماهی قرمزای تنگم با شوریه اشک چشام خفه شدن مردن از بس که گریه میکردم تو تنگ..و مامانم موند تو تعجب دستم….منیکه ۲ترم قبل اومدنش توزندگیم معدل الف بودم معدل لیسانسم شد۱۵٫دیدین چی شد زندگیم؟الانم که همه چی شرط معدله…..خدایا یادته اون امام زاده؟یادته گریم واسه فرزین؟یادته گفتم سر این غریبه اشکم نریزه…خوب شاید خواستی بگی رویا میخوام واسم گریه کنی با صداقتی که اشک چشت تسبیحتو گل کنه……خدایا بازم دوستت دارم مرسی بالاخره نجاتم دادی…
خدای مهربونم لطفا همه رو به همه آرزوهای پاکشون برسون منم میون اونا و گناهامو به حرمت پاکیت ببخش…آمین

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین