عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

غروب شد خورشید رفت.آفتابگردان به دنبال خورشید میگشت.ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پایین انداخت...

آخه گلها هیچوقت خیانت نمیکنند

مزرعه گل های آفتاب گردان

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

بعد از چند ماه رابطه و آشنایی کامل از هم محسن تصمیم به در میان گذاشتن ارتباط خود با سپیده با خانواده ها داشت.هرچقدر محسن اصرار میکرد که سپیده اجازه بدهد به خواستگاری او بیاید ولی او چنین اجازه ای را به او نمیداد و هر بار به بهانه درس و سن کم و... محسن را از این کار منع میکرد.

محسن:سپیده من دیگه صبرم سر اومده میخوام ماله من باشی

سپیده:نمیشه عزیزم من میدونم خانواده ها راضی نمیشند.

-از ما باید حرکت باشه تا از خدا برکت؟ما که کاری نکردیم از کجا میدونیم اونا اجازه ندند؟

-محسن جان من میدونم خانواده من بفهمند من قبلا با تو ارتباط داشتم کاری میکنند که روزی صدبار آرزوی مرگ کنم راسش من میترسم

-خب همش تقصیره تویه الان چند ماهه من میگم موضوع در میون بزاریم؟ما الان نزدیک یه ساله با هم رابطه داریم منم خواهر دارم اگه خواهر منم این کارو بکنه میکشمش.

- تو راست میگی ولی من میترسم

-بهم اعتماد نداری؟

-چرا دارم.ولی میترسم از دستت بدم

-فقط اگه من بمیرم از دستم میدی

-گم شو بیشعور یه بار دیگه از این حرفا بزنی قهر میکنم هااااااااااااااا

-اجازه بده بیام تا نگم

-باشه فقط عواقبش پای خودت

-چشم

اون روز محسن از خوشحالی استراب نمیدونست چیکار کنه تا شب.

شب مادر محسن تو آشپزخونه در حال ریختن چایی بود که محسن وارد خونه شد.با سلام بلندی که داد فهمید که پسرش امروز خوشحالی خاصی تو صداشه.سرشو برگردوندو گفت چیه کپکت خروس میخونه؟؟؟

-آره مامان

-چیه نکنه برام کلفت گیر آوردی؟پس بگو بیاد برات چایی بریزه من نمیریزم

-اممممممممممم کلفت که نه ولی اگه عروس بخوای آره.چایی هم نمیریزه پوستش خراب میشه کار کنه 

مادر محسن از آشپزخونه با تعجب بیرون اومد و گفت خفه شو بیشعوررررررررررررررر جدی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟زود بیا بشین تعریف کن برام کیه ؟چیه؟ از کجاس؟ چندسالش....

محسن پرید تو حرف مادرش و گفت چه خبره مامان یکی یکی.میخوای کل زندگیشو تو یه ثانیه برات بگم؟

-اول اسمشو بگو

-سپیده

-از کجاس؟

-خیابون...چند خیابون اونطرفتر

-چندسالشه؟؟؟

-19سالش

-اصلا تو از کجا میشناسیش؟:عصبانیت:

-خیلی اتفاقی.تو پارک دیدمش.

-هه همین؟چقدر خوشحال شدم پسرم آدم شده میخواد زن بگیره دختری که تو پارک ببینی به درد بازی میخوره

-نه به خدا مامان ببین اون دختره بعدا در موردش حرف بزن.خیلی دختر خوب و خانومیه.نمیدونید چی کشیدم تا راضیش کردم باهام حرف بزنه

-حرف بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوست شدین یعنی با هم؟

-نه

-خب چی گفت؟ تو چطوری تو یه بار حرف زدن فهمیدی خوبه؟

-یه بار نه یه سال.راضیه

-حالا به مادرت دروغ میگی؟یه سال حرف زدن با هم دوس شدن نیست بگو چیه؟نکنه عقد کردین با هم؟

-:خجالت:مامان یه خواهش بیا ببینش بعدش در موردش فکر کن

-باشه بگو بیاد ببینمش

-کی ؟کجا؟هوراااااااااااااااااااااا

-زیاد پررو نشو دیگه

-چشممممممممممم.پس فردا باهاش قرار میزارم

ادامه داستان در قسمت آینده

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

با سلام خدمت همه دوستان و علاقه مندان به وبلاگ من و همچنین کسانی که به طور تصادفی به وبلاگ من اومدید.از اینکه چندوقته به وبلاگم سر نزدم واقعا شرمندم.واقعا حالم خوب نبود.شرمنده همه هستم که قسمتهای بعدی رمانی که نوشتم رو نزاشتم تا با خوندنش خیلی ها فکر کنن من از عشق هیچی حالیم نمیشه.اگه خدا بخواد میخوام دوباره شروع کنم فقط به کمک شما ها هم نیاز دارم لطفا با نظراتون منو حمایت کنید. ضمنا از این به بعد اسم نویسنده از دو پرستوی عشق به یه عاشق تغییر نام میده.امیدوارم دلیل غیبت این چند ماهمو بفهمید.با تشکر

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین