عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

سلام اینم قسمت دوم داستان امیدوارم خوشتون بیاد به ادامه مطلب بروید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٥ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

سلام به همه عزیزان و بازدید کنندگان محترم 

داستانی که امروز براتون گذاشتم دنباله داره و خیلی هم جالب  یه داستان عاشقانه هست با ته مایه های واقعیت یعنی اصل داستان واقعیه فقط من شاخ برگ دادم بهش در مورد یه زن شوهر جوونه که عاشق هم بودند بعد یه سری اتفاقات عشق زن به پسره کم میشه ولی نمیتونه برگرده طلاق بخواد چون پل های پشت سرشوخراب کرده پس باید زندگی کنه ولی با خیانت!!!!!!!!!!!!!!!!!بخونید حتما خیلی جالبه 

در ضمن نظرم یادتون نره


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                      
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

خیلی سخته جدا موندن از کسی ک هم تو با همه وجودت دوسش داری هم میدونی

اون تو رو دوس داره.سخته وقتی دو نفر همو دوس دارن و تنها دلیل بهم نرسیدنشون

مخالفت بزرگتراشونه.سخته  با کسی ک دوسش داری فقط تو دنیای مجازی بتونی حرف

بزنی....بیاین یه ارزو کنیم : خدایا کسی را با کسی اشنا نکن اگر کردی از هم جدا نکن.گریه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ
ﺁﻫﻨﮓِ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﮕﻪ " ﺗﻮﯾﯽ "!!!
ﻣﯿﺪُﻭَﻡ ﺳﻤﺖ ﮔﻮﺷﯽ
ﺩﯾﺪﻥِ ﻋﮑﺲ ﻭ ﺍﺳﻤﺖ ﺑﻌﺪِ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺪﺕ ﺭﻭﯼ ﺻﻔﺤﻪ
ﮔﻮﺷﯽ ﻣﺜﻞِ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ....
ﺗﺎ ﻣﯿﺎﻡ ﮔﻮﺷﯽ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﮕﻢ : ﺟﺎﻧﻢ ﻋﺰﯾﺰِ ﺩﻟﻢ
ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻣﺜﻞِ ﻓﯿﻠﻢ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻤﻢ ﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻪ
ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻣﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺩﺭ ﻭ
ﻣﯿﺒﺴﺘﻢ / ﺑﺎﻟﺸﻢ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﻫﻨﻤﻮ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺿﺠﻪ
ﻣﯿﺰﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺑﺮﻡ ...
ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﺷﺒﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞِ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ
ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...
ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻥ ﺍﻟﮑﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻧﺎﻡ. ....ﺑﯽ
ﺣﻮﺻﻠﮕﯿﺎﻡ ..... ﺩﻝﺗﻨﮓ ﺷﺪﻧﺎﻡ
ﻫﻤﻪ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻧﺎﻡ ﻭ ﮐﻔﺮ ﮔﻔﺘﻨﺎﻡ
ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﮐﺮﺩﻧﺎﻡ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ
ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﻟﻢ ﯾﮑﻢ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﮕﯿﺮﻩ ...
ﻫﻤﻪ ﺗﺐ ﻭ ﻟﺮﺯ ﮐﺮﺩﻧﺎﻡ ....
ﻫﻤﻪ ﻗﺮﺻﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺁﺭﺍﻣﺒﺨﺶ ....
ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ...
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟
ﻣﻦ ﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺗﻘﺎﺹِ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻢ " ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ " ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﻪ ...
ﺣﺘﯽ ﻓﮑﺮِ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦِ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ......ﻣﻦ ﻭ
ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﻣﯿﺎﺭﻩ!
ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺑﺸﻪ ...
ﭘﺲ
ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﻢ :ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ..... ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﻋﺰﯾﺰِ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽِ ﺩﻟﻢ!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۸ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یادم کن در این قبر تاریک مرا یاد کن

                           مرا در بی کسی های بی تو بودن یاد کن

مرا تنها گذاشتی با این غم ها؟

                                  مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا

مرا  جا گذاشتی در این دنیا؟

                                   مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا

دل شکسته ای بیش نیستم در میان این دلها

                                 مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا 

چه کسی میشنود غیر تو این فریاد ها؟

                                  مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا

میکنم فدایت من  هزاران عمر را

                             مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

خدایا جای سوره ای به نام عشق در قرآن تو خالیست

            که اینگونه آغاز شود

                              قسم به روزی که دلت را میشکنند....

 

 

                       و جز خدا مرحمی برای درد زخم هایت نداری

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

خیال کن روزگارم روبه راهه ..خیال کن رفتی ودلم نمرده ..
خیال کن مهربون بودی و قلبم..کنارتو ازت زخمی نخورده..
خیال کن که سرم گرمه عزیزم ..خیال کن بی توهیچ دردی ندارم ..
خیال کن زمستونه ولی من.. توی شبهام شب سردی ندارم..
خیال کن قلب من شکستنی نیست..خیال کن حقمه تنها بمونم..
خیال کن عاشقم بودی ولی من..شاید قدرتو هرگز ندونم..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

قلب من از دست تو افتاد بر جانم شکست

                دیگری هرگز چونین بر مرگ من همت نبست

 

 

من به خود میگویم این دل از چه رو اینگونه است

 

              هدیه اش بر هر که دادم خنجرش بر آن نشست

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت ،  اصلا نمی دونست عشق چیه ، عاشق به کی می گن ،تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید !

هرکی که می ومد بهش می گفت من یکی رو دوست دارم ، بهش می گفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست . . .

 

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی ، توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت که یه دختری اومد و از کنارش رد شد !
پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد ، انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته . . .

حالش خراب شد ، اومد بره دنبال دختره ولی نتونست ، مونده بود سر دو راهی ، تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت . . .

اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون ، اینقدر رفت و رفت و رفت ، تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه . . .

رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد ، همش به دختره فکر میکرد ، بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد . . .

 

چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود تا اینکه باز دوباره دختره رو دید !
دوباره دلش یه دفعه ریخت ، ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن . . .

توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد ، دختره هیچی نمیگفت تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد . بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد .

پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم ، دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت . . .

پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود ،  ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد . اون شب دیگه حال پسره خراب نبود . . .

 

چند روز گذشت تا اینکه دختره به پسر جواب داد و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد . پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه . از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد .

اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون ، وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن ، توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت .

پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه ، همینجوری چند وقت با هم بودن پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره .

اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد ، اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد .

 

یه چند وقتی گذشت ، با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن تا این که روز های بد رسید ، روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه ، به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد !

دختره دیگه مثل قبل نبود ، دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد و کلی بهونه میاورد ، دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره ، دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه . . .

از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش !

دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره ، دیگه اون دختر اولی قصه نبود . . .

 

پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده ، یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره یه سری زنگ زد به دختره ، ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد ، هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد ، همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد

یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده !

پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره ، همونجا وسط خیابون زد زیر گریه
طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد ، همونجور با چشم گریون اومد خونه و رفت توی اتاقش و در رو بست ، یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد . . .

 

تا اینکه بعد از چند روز ، توی یه شب سرد دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت و قرار فردا رو گذاشتن ف پسره اینقدر خوشحال شده بود ، فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون ، دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن و بهشون خوش میگذره . .

 

ولی فردا شد ، پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست
تا دختره اومد ، پسره کلی حرف خوب زد ، ولی دختره بهش گفت بس کن میخوام یه چیزی بهت بگم . . .

و دختره شروع کرد به حرف زدن ، دختره گفت من دو سال پیش یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست ، یک سال تموم شب و روزمون با هم بود و خیلی هم دوستش دارم ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست ،  مادرم تو رو دوست داره ، از تو خوشش اومده ولی من اصلا تو رو دوست ندارم ، این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم ، به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم ، پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد . . .

دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت ، من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی
تو رو خدا من رو ول کن ، من کسی دیگه رو دوست دارم . . .

این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید و براش تکرار میشد و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت .

دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که تو رفتی خارج از کشور تا دیگه تو رو فراموش کنه ، تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن ، فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد . . .

دختره هم گفت من باید برم و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن و رفت ، پسره همین طور داشت گریه میکرد و دختره هم دور میشد ، تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت ، رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد .

 

دو روز تموم همینجوری گریه میکرد ، زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود ، تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد ، خندیده بود و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد . . .

 

پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه ، کلی با خودش فکر کرد تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا و رفت سمت خونه دختره میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه !
اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته ، میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن .

وقتی رسید جلوی خونه دختره ، سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد ، زنگ زد و برارد دختره اومد پایین و گفت شما ؟
پسره هم گفت با مادرتون کار دارم !

مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین ، مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل ! ولی دختره خوشحال نشد !

وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره ، داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد ، ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد ، تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد .

و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت ، به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت ، پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم ، نمیتونم ازش جدا باشم .

باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن ، پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد ، صورت پسره پر از خون شده بود و همینطور گریه میکرد .

تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون ، پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد و فقط گریه میکرد .

 

اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند ، مادره پسره اون شب به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود ، به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد .

 

پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد ، هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه و گریه میکنه . . .

هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش و تا همیشه برای اون میشه

هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره . . .

الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده ، بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه . . .

پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشد ، چون به خودش میگفت من یکی رو هنوز بیشتر از خودم دوست دارم و عاشقشم . . .

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یه دختر و یه پسر جوون با هم آشنا میشن، پسر وقتی میخواسته بره سر قرار تو راه یه دخترکه قبلا باهاش آشنا بوده جلوشو میگیره و به پسر میگه چرا باور نمیکنی که من دوست دارم، پسر میگه تو به من خیانت کردی و بی اهمیت میگزره  و میره تا به قرارش برسه، پسر با دوست جدیدش به یه رستوران میرن و به پیشنهاد دختر یه فال حافظ باز میکنند ، فال رو میخونند و دختر خیلی خوشحال میشه و میگه با این فال خیلی آروم شدم. پسر میگه من یه غمی رو دارم پشت چشمات میبینم میشه بگی از چی انقدر ناراحت و غمگینی ؟ دختر اشک تو چشماش جمع میشه و سکوت میکنه و چیزی نمیگه، مدتی میگزره از این دوستی، دختر احساس میکنه عاشق شده، پسر میبینه این دختر انقدر خوب بوده که جای عشق قبلیش که از این دنیا رفته رو خیلی خوب پر کرده، از این دوستی مدتی میگزره،  که دختر به ستوه میاد و به پسر میگه تو میتونی به خواستگاری از من فکر کنی ؟ پسر میگه من با این حال که گفته بودم به خاطر مشکلاتی که دارم قصد ازدواج ندارم و برعکس قولی که به هم دادیم تو عاشق شدی و منم عاشق شدم، قبوله، میام خواستگاریت، ولی 2 و 3 ماه دیگه دوست بمونیم تا من کارام رو درست کنم.

دختر به پسر میگه نه من پشیمون شدم، پسر میگه چرا ؟؟؟ دختر مییگه آخه من دو سه تا مشکل دارم که اگه تو بشنوی امکان داره بکشی کنار !! قبول نکنی که من زنت بشم !! پسر میگه من دوستت دارم، هیچوقت تنهات نمیزارم، هر مشکلی هم که داشته باشی خودم پشتت مثل یه کوه هستم، نگران نباش،

دختر با اضطراب میگه من یکبار ازدواج کردم، پسر میخنده و خیلی آروم میگه خوب مگه کار بدی کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوباره ازدواج کن ولی اینبار با من.!!!!!!!!!!، دختر خیلی خوشحال میشه و داد میزنه خدایا مهربون تر از این پسر ندیدم، خدایا شکر، پسر تو دلش میگه خدایا شکر و سکوت میکنه، از اون به بعد با هم خیلی صمیمی تر میشن، یه مدت میگزره، پسر انقدر خوب و مهربون بود که دختر کلن غم و مشکلاتش رو فراموش میکنه، حالا دیگه خوش و خرم و شاد به زندگیش داره ادامه میده، تا اینکه تو خوشیهاش دوستای جدید اطرافش زیاد میشن، چندتا از این دوستاش هم بین این دوتا دختر و پسر هی آتیش مینداختن ، تو همین مدت پسر تو زندگیش با مشکلاتی روبرو میشه که حسابی غمگین و ناراخت میشه، یه روز دختر دعوتش میکنه به محل کارش، پسر میره اونجا و از محیط اونجا خوشش نمیاد. به دختر میگه من دوست ندارم تو توی همچین محیطی کار کنی ! من که مشکل مالی ندارم احتیاجی نیست تو کار کنی، دختر با کنایه میگه برو بابا!!!!! وضع مالیت خوبه ؟ کار داری ؟ پس گوشت و دمبه رو کجا جمع کردی؟ چی داری ؟ چی جمع کردی ؟ پسر میگه من خیلی مشکل دارم، طاقت ندارم تورو توی همچین محیطی ببینم، الانم حالم اصلا خوب نیست و حسابی افسرده، خسته و غمگینم، به تو هم احتیاج دارم، خواهش میکنم با اینکار مشکلات و غمگینی منو زیاد نکن، دختر باز میگه برو بابا، برو پی کارت، به من چه که تو غمگینی، به من هیچ ربطی نداره، گمشو بابا، من اصلا دیگه باهات حال نمیکنم، تکراری شدی، تو به من احتیاج داری، من که به تو دیگه احتیاجی ندارم، منو ببین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من شادم، دنبال خوشیم میرم، برام مهم نیست که تو ناراحت میشی یا نه، برو هرکاری میکنی بکن پسره خسیس و گدای دروغگو، دختر انقدر گستاخانه به پسر توهین و خیانت میکنه که انگار نه انگار این پسر همونیه که تو غمگینی دختر دست به گونه هاش کشید و نوازشش کرد. اشکهاشو پاک کرد،  تو آغوشش گرفت و به اون دختر گفت عزیزم من تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم، ناراحت نباش، من کنارتم، پسر که هیچوقت واسه دختر کم نگذاشته بود، حسابی دلش میشکنه و هر چی که به دختر کادو داده بوده از دختر پس میخواد و میگه نمیخوام هیچی از من پیش تو باشه، من همه گلها و کادوهام رو هر چند که ارزش مالی زیادی نداره ولی با تمام وجود و احساسم خریدم. اونارو باید به من پس بدی. پسر انقدر غمگین میشه که چند روز کارش میشه فقط سکوت کردن، سکوتی که هر کسی میدید حس میکرد که پسر درحال پیر شدنه و انگار 10 سال پیر شده، یه شب بعد از اینکه آخرین صحبت رو با دختر میکنه، دختر هم بی خبر از حال پسر میگه تو عاشق منی، هر وقت اراده کنم دوباره مال خودمی، الان میخوام برم دنبال خوشیم، پسر گوش میده، خداحافظی میکنه و بعد میره به محلی که تو تنهاییاش خیلی میرفته اونجا، جایی که همیشه با عشق از دنیا رفتش میرفته اونجا، جایی که فقط سنگها، درختها و آب رودخانه شاهد اشک ریختنش بودن، شاهد ناراحتیاش بودن، اما اینباروقتی قرق تو ناراحتیش بوده یه دست کشیده میشه رو صورتش و یه صدای آروم که حق حق گریه میکرد و میگفت، عزیزم من همیشه برات دعا کردم که موفق و خوشبخت باشی، ولی طاقت ندارم تو رو اینقدر غمگین و ناراحت ببینم، تو رو خدا انقدر ناراحت نباش، داری از بین میری، من تو رو از جون خودم بیشتر دوست دارم، از خدا کمتر !!!!!!!!!!!!!!! اجازه بده کنارت باشم تا تمام تلاش خودم رو بکنم که واسه کسی که دوستش دارم یه کاری انجام داده باشم. پسر بر میگرده و نگاه میکنه، میبینه همون دختریه که چند وقت پیش بی اهمیت از کنارش رد شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دختر باز گریه میکنه و میگه من اشتباه کردم ولی هرگز به تو خیانت نکردم، حالا نمیدونم تو چرا باور نمیکنی ، ولی به من اجازه بده تا تو مشکلاتت کنارت باشم عزیزم، شاید بتونم بهت کمک کنم، میخوام تلاش کنم تا دل قشنگتو که شکسته و خورد شده براش مرحم باشم، پسر سکوت میکنه، به دختر میگه تو اگه دوستم داشتی هیچوقت کاری نمیکردی که من فکر کنم خیانت کردی، منو ناراحت نمیکردی، بعد دختر رو تو آغوش میگیره و اینبار با یه نگاه معنی دار به دختر اجازه میده که کنارش بمونه و میگه ازت ممنونم که میخوای کمکم کنی ولی من فقط و فقط به خدای خودم دل بستم و از این به بعد بجز خدا به هیچکس احتیاج ندارم، حالا اگه تو میخوای کنارم باشی ازت ممنونم.

نتیجه : سعی کنید بفهمید که سقف لیاقت افراد چقدره، با هر کس به اندازه لیاقتش برخورد کنید، به قول معروف که همیشه سر زبون منه :           

                           خوبی که از حد گذرد                     نادان خیال بد کند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی 
دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم 

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم 
دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد 

اما پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

چی شد که سیگاری شدی ؟
یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم...!!!
چی شد که ترک کردی؟
یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم...!!!
چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟
یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم...!!!
چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟
یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش…
اون تنها نبود ... !!!!!!!!!!!!
پرسیدم چیشد اوردنت اینجا؟(تیمارستان)
گفت:یه شب بارون میومد با ماشین عروس از کنارم ردشد...   
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



بخشی از این رمان :


باورکنید من بی گناهم من فقط مجری قانون افسانه ای شما بوده ام چرا تهمت به پیشونی می می زنیدکه همه چیزش را باخته دختریش و جو ونیش و حتی تمامی احساسات و عواطفش را من نمی حوام کسی از روی ترحم برام اشک ماتم بریزه. می خواهم همه درکم بکنن و حتی برای یک لحظه هم که شده خودشون را جای من بگذارن و تصورکنن که در چنین شرایطی چه کاری می کردن. دست هام و روی صورتم گذاشتم و بی اختیار شروع به گریه کردم. تو حال خودم نبودم و نمی فهمیدم چی دارم می گم. از خودم دفاع می کنم یا اعتراف.صدای قاضی یک بار دیگه من و به خودم آورد که مثل همه جلسات دادگاه با صدای بلند داد می زد و می گفت: خانم ریاحی چرا سفسطه می کنید شما توی جنگل که زندگی نمی کردید همه جا قانون هست شما باید حقی راکه خود تون دم از اون می زنید را از طریق قانون می گرفتید. دیگه نتونستم طاقت بیارم مزخرف می گفت. این باربی توجه به حرف حایش با لحن تندتری گفتم ازکدوم قانون حرف می زید مگه توی قانون شما تقاص دل شکسته هم ‏گرفته می شه !؟ تقاص اشک های ریخته شده، رنج ها و شادی های از دست رفته چی؟ شما می تونستد با اون قانون کزایی تون جوونی من و به من برگردونید؟آمال و آرزوهام را چی؟ 

 

 

لینک دانلود رمان رویای بهشت در پایین :

http://uplod.ir/7qgbedq88d5c/royaye-behesht.pdf.htm  


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()


ساعت چهار توی پارک با دختره قرار داشت
یه
شاخه گل گرفته بود تو دستش و منتظر بود، ساعت چهار شد ولی اون نیومد،چهار و
15شد ولی نیومد ساعت چهار و نیم شد پسره به هم ریخته بود گلو پرپر
کرد،نابودش کرد،زیر پا لهش کرد یقه های کتشو داد بالا راشو کشید و به طرف
بیرون پارک رفت تو همین حال صدای پای دختره رو شنید داشت از پشت سر صداش
میکرد ولی پسره جوابشو نداد و رفت توی خیابون دختره هنوز داشت پشت سرش
میومد پسره تند تر راه میرفت تا اون بهش نرسه
باعجله رفت طرف ماشینش،همین که درو باز کرد یه صدایی شنید،،،،،صدای ترمز،سریع برگشت پشت سرشو نگاه کرد دختره تصادف کرده بود
ماشین
زده بود بهش و افتاده بود تو خیابون،خیابون پر خون بود،دختره نابود شده
بود،پرپر شده بود،داغون شده بود، دیگه نایی نداشت چشم پسر به کادو پیچ تو
دستش افتاد تو همین حال یه لحظه ساعت دختره رو دید
ساعت دختر چهار و پنج دقیقه
ساعت راننده چهار و پنج دقیقه
ساعت پسر چهار و سی و پنج دقیقهدل شکسته

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٤ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یک پسر کوچک از مادرش پرسید.چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت:چون من زن هستم. پسر بچه گفت:

 

من نمیفهممم. مادر گفت تو هیچ وقت نخواهی فهمید.بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل  گریه میکند؟ پدرش تنها توانست بگوید: تمام زنها بی دلیل گریه میکنند.پسر کوچک بزرگ شدو مرد شد اما هنوز نمیدانست چرا زنها بی دلیل گریه میکنند.

 

بالاخره سوالش را برای پیر فرزانه ای مطرح کردو مطمئن بودکه او جوابش را میداند.

 

او از پیر فرزانه پرسید چرا زنان به اسونی گریه میکنند؟

 

او گفت: زمانی که خداوند زن را خلق کرد میخواست که او موجودی خاص باشد

 

بنابراین شانه های اورا آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بکشد.

 

وهمچنین آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.

 

خدا به او توانایی دادکه در هر جا که همه از جلو رفتن او نا امید شدند او تسلیم نشود وهمچنان پیش برود.

 

به او توانایی نگهداری از خانواده اش را داد حتی زمانی که بیمار یا پیر باشد بدون اینکه شکایتی بکند.

 

به او عشقی داد که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد.

 

حتی اگر انها به او آسیب برسانند.

 

به او توانایی داد که شوهرش را دوست داشته باشدو از تقصیرات او بگذردو همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.

 

به او این شعور را داد که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند. اما گاهی همسرش را آزمایش میکند.

 

و او این توانایی را داد که تمامی این مشکلات را حل کرده وبا وفا داری کامل در کنار شوهرش باقی بماندو در اخر به او اشکهایی داد که بریزد .

 

این اشکها فقط مال اوست. تنها برای استفاده اوست. در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.

 

پیر فرزانه گفت: می بینی پسرم. زیبایی یک زن لباسهایی که مپوشد نیست ودر شیوه آرایش موهایش نیست

 

بلکه زیبایی یک زن در چشم هایش نهفته است. زیرا چشم های او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد. 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
دختر: وااااای… از دست تو!
پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
دختر: … واقعا که!
پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
دختر: لوووس!
پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!
دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
پسر: صفای وجودت خانوم!
دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
دختر: ولی من که بور بودم!
پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
پسر: …
دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه)
دختر: چراگریه میکنی؟
پسر: چرا نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…
پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
پسر: …
دختر: دوباره ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!
بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـوآرام بخواب…

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

سوختم  باران بزن شاید تو خاموشم کن

 شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سر پای وجودم آتش است...

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

دریا


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

ببین این پاکت سیگارم را نه ترک میشود نه ترکم میکند

 

 

کامش را که روی کامم میگذارد میسوزد جانش را برایم میدهد

 

 

تو حتی معاشقه را  قد یه سیگارم بلد نیستی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

عاشق برای بدست آوردن آن کسی که

 

متعلق به دیگریست دو راه بیشتر نداره!

 

مبارزه،صبر و در نهایت سوختن

  جلوترنیا.... خاکستری میشوی.....اینجا دل سوزانده انده اند 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین