عشق دنیای متضاد ها

در عشق زجر دوست داشتنیست در عشق منتظر غم میمانی در عشق ترس را به جان میخری در عشق گریه کردن را میستایی در عشق....عشق ضد باور های هست که ما به آن اعتقاد داریم....عاشق عاشق هست و یاسد عاشق شوی تا بفهمی عشق چیسست .

نگرانتم 

اینجا یه خبر از خودت بده 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

روزجداییمون چه جالب داشت بارون میبارید

روز جداییمون دردهم مثل بارون بی امون میبارید

روز جداییمون قلبم به یاد سنگی مثل تو بدجوری داشت مینالید

یاد روز جداییمون بد جور درد داره

همه میگند جدایی نشون از زندگیه سرد داره

همه راست میگند ولی نظره من با همه فرق داره

آخه هیچکی جای من عشوه هات رو ندیده

با خنده هات نخندیده با گریه هات نمرده

راست میگند دوسم نداشتی که رفتی

تو رفتی قلب منم شد یه قلب سرد و برفی

اما نفهمیدند تو قلبم خونه داشتی

سردی قلب من رو تو کاشتی

همه میگند دو روزه میری از یاد

نمیدونند یاد تو زندگیمو داده بر باد

همه میگند دوسم داشتی برام مایه میزاشتی

دوسم داشتی از خودت سرمایه میزاشتی

همه میگند میموندی با بدیهام

نمیفهمند نمیخوامم بفهمند

دوسم داشتی ولی گذاشتی تنهام

میگند خوبی بهت نمیومد انگار

میگند دست از سرش بردار اینبار

میدونم خب گلم اونا راست میگند

میدونم بعد دلداری من همه یک راست میرند

تنهای تنها فقط من میمونم اینبار

دل شکسته ،غم دیده ،بدون دلدار

اونا میگند خوب نبودی.

تو رویاهات تنها با من نبودی

اونا میگند تو رفتی با بقیه

میگند به شونه دیگری دادی تکیه

اونا میگند بهم کردی خیانت

میدونم دارند بهت میکنند جسارت

ولی چشمام حرفاشونو داره میکنه ضمانت

دلم بدجوری به عشقت میکنه حسادت

میدونم فکر میکنی من ندارم لیاقت

ولی کم نزاشتم برات خودت هم میدونی کثافت

دل و دین و جوونیمو گذاشتم

همه زندگانیمو گذاشتم

چه رویاهایی که تو سر با تو داشتم

آخه نامرد خودت بگو برای تو کم گذاشتم؟

آخه نامرد  خودت بگو برای تو کم گذاشتم؟

آخه نامرد خودت بگو برای تو کم گذاشتم؟

 

 

ببخشید خیلی دلم گرفته بود گفتم بیام یه خرده با شماها درد دل کنم.از اینکه غیبتم طولانی شده شرمندم ولی هنوز نتونستم خودمو جمع و جور کنم که بیام کنارتون.ولی دارم با خودم کنار میام

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٩ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

از همه بازدیدکنندگان و دوستان و آشنایان معذرت میخوام اومدم برگردم به جمعتون ولی قسمت نبود مشکلاتم دوباره شروع شد باز از جمعتون رفتم.از تموم اونایی که نظر دادند مچکرم.از انتقاداشون واقعا خوشحالم.از نظرای مثبتشونم مچکرم.انشالله مشکلم حل شد و تونستم برای همیشه پیشتون باشم برمیگردم کنارتون.خیلی دلم براتون تنگ شده.دعا کنید برام.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٧ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

غروب شد خورشید رفت.آفتابگردان به دنبال خورشید میگشت.ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پایین انداخت...

آخه گلها هیچوقت خیانت نمیکنند

مزرعه گل های آفتاب گردان

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

بعد از چند ماه رابطه و آشنایی کامل از هم محسن تصمیم به در میان گذاشتن ارتباط خود با سپیده با خانواده ها داشت.هرچقدر محسن اصرار میکرد که سپیده اجازه بدهد به خواستگاری او بیاید ولی او چنین اجازه ای را به او نمیداد و هر بار به بهانه درس و سن کم و... محسن را از این کار منع میکرد.

محسن:سپیده من دیگه صبرم سر اومده میخوام ماله من باشی

سپیده:نمیشه عزیزم من میدونم خانواده ها راضی نمیشند.

-از ما باید حرکت باشه تا از خدا برکت؟ما که کاری نکردیم از کجا میدونیم اونا اجازه ندند؟

-محسن جان من میدونم خانواده من بفهمند من قبلا با تو ارتباط داشتم کاری میکنند که روزی صدبار آرزوی مرگ کنم راسش من میترسم

-خب همش تقصیره تویه الان چند ماهه من میگم موضوع در میون بزاریم؟ما الان نزدیک یه ساله با هم رابطه داریم منم خواهر دارم اگه خواهر منم این کارو بکنه میکشمش.

- تو راست میگی ولی من میترسم

-بهم اعتماد نداری؟

-چرا دارم.ولی میترسم از دستت بدم

-فقط اگه من بمیرم از دستم میدی

-گم شو بیشعور یه بار دیگه از این حرفا بزنی قهر میکنم هااااااااااااااا

-اجازه بده بیام تا نگم

-باشه فقط عواقبش پای خودت

-چشم

اون روز محسن از خوشحالی استراب نمیدونست چیکار کنه تا شب.

شب مادر محسن تو آشپزخونه در حال ریختن چایی بود که محسن وارد خونه شد.با سلام بلندی که داد فهمید که پسرش امروز خوشحالی خاصی تو صداشه.سرشو برگردوندو گفت چیه کپکت خروس میخونه؟؟؟

-آره مامان

-چیه نکنه برام کلفت گیر آوردی؟پس بگو بیاد برات چایی بریزه من نمیریزم

-اممممممممممم کلفت که نه ولی اگه عروس بخوای آره.چایی هم نمیریزه پوستش خراب میشه کار کنه 

مادر محسن از آشپزخونه با تعجب بیرون اومد و گفت خفه شو بیشعوررررررررررررررر جدی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟زود بیا بشین تعریف کن برام کیه ؟چیه؟ از کجاس؟ چندسالش....

محسن پرید تو حرف مادرش و گفت چه خبره مامان یکی یکی.میخوای کل زندگیشو تو یه ثانیه برات بگم؟

-اول اسمشو بگو

-سپیده

-از کجاس؟

-خیابون...چند خیابون اونطرفتر

-چندسالشه؟؟؟

-19سالش

-اصلا تو از کجا میشناسیش؟:عصبانیت:

-خیلی اتفاقی.تو پارک دیدمش.

-هه همین؟چقدر خوشحال شدم پسرم آدم شده میخواد زن بگیره دختری که تو پارک ببینی به درد بازی میخوره

-نه به خدا مامان ببین اون دختره بعدا در موردش حرف بزن.خیلی دختر خوب و خانومیه.نمیدونید چی کشیدم تا راضیش کردم باهام حرف بزنه

-حرف بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوست شدین یعنی با هم؟

-نه

-خب چی گفت؟ تو چطوری تو یه بار حرف زدن فهمیدی خوبه؟

-یه بار نه یه سال.راضیه

-حالا به مادرت دروغ میگی؟یه سال حرف زدن با هم دوس شدن نیست بگو چیه؟نکنه عقد کردین با هم؟

-:خجالت:مامان یه خواهش بیا ببینش بعدش در موردش فکر کن

-باشه بگو بیاد ببینمش

-کی ؟کجا؟هوراااااااااااااااااااااا

-زیاد پررو نشو دیگه

-چشممممممممممم.پس فردا باهاش قرار میزارم

ادامه داستان در قسمت آینده

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

با سلام خدمت همه دوستان و علاقه مندان به وبلاگ من و همچنین کسانی که به طور تصادفی به وبلاگ من اومدید.از اینکه چندوقته به وبلاگم سر نزدم واقعا شرمندم.واقعا حالم خوب نبود.شرمنده همه هستم که قسمتهای بعدی رمانی که نوشتم رو نزاشتم تا با خوندنش خیلی ها فکر کنن من از عشق هیچی حالیم نمیشه.اگه خدا بخواد میخوام دوباره شروع کنم فقط به کمک شما ها هم نیاز دارم لطفا با نظراتون منو حمایت کنید. ضمنا از این به بعد اسم نویسنده از دو پرستوی عشق به یه عاشق تغییر نام میده.امیدوارم دلیل غیبت این چند ماهمو بفهمید.با تشکر

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

__000000___00000
_00000000?0000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0
________*__000000___00000
_______*__00000000?0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
_______*_____00000000000
________*_______00000
________*________0
_000000___00000___*
00000000?0000000___*
0000000000000000____*
_00000000000000_____*
___00000000000_____*
______00000_______*
________0________*
________*__000000___00000
_______*__00000000?0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
______*______00000000000
_______*________00000
________*_________0
_________*________*
_________*_______*
__________*______*
___________*____*
____________*___*
_____________*__*

- یه لیوان از تو اون کابینته بردار.
خب.
- پرتش کن زمین.شکست؟
آره.
- حالا ازش عذرخواهی کن.
ببخشید لیوان. منظوری نداشتم.
- دوباره درست شد؟
نه...
- متوجه شدی . . .!!؟؟؟
اونکه لیوانه پس دلی رو نشکن

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٤ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

ببخشید این چند روز با مشکلاتی مواجه شدم که نتونستم به وبلاگ سر بزنم و قسمت سوم داستان رو برای شما بزارم

خلاصه داستان تا این قسمت

حرفهایی از گوشه کنار مبنی بر رفت آمد های مشکوک به خونه محسن به گوش محسن رسید ولی سپیده از این موضوع اظهار بی اطلاعی کرد اما موقعی که محسن مرد غریبه ای را دو بار جلو خونشون دید شک کرد به سپیده به فکر فرو رفت و  بر روی نیمکتی در پارک که در نزدیکش بود به یاد آشنایی اش با سپیده افتاد که چه مشکلاتی داشتند برای رسیدن به هم به این فکر که یعنی میشه سپیده بهش خیانت کنه؟؟؟؟؟؟؟و...

ضمن عرض معذرت برای طول کشیدن گذاشتن این قسمت شما رو ب خوندن این قسمت از داستان زیبای خیانت در ادامه مطلب دعوت میکنم

 

 

 عکس, تصویر, عکس از خیانت دخترا و پسرا


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

سلام اینم قسمت دوم داستان امیدوارم خوشتون بیاد به ادامه مطلب بروید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٥ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

سلام به همه عزیزان و بازدید کنندگان محترم 

داستانی که امروز براتون گذاشتم دنباله داره و خیلی هم جالب  یه داستان عاشقانه هست با ته مایه های واقعیت یعنی اصل داستان واقعیه فقط من شاخ برگ دادم بهش در مورد یه زن شوهر جوونه که عاشق هم بودند بعد یه سری اتفاقات عشق زن به پسره کم میشه ولی نمیتونه برگرده طلاق بخواد چون پل های پشت سرشوخراب کرده پس باید زندگی کنه ولی با خیانت!!!!!!!!!!!!!!!!!بخونید حتما خیلی جالبه 

در ضمن نظرم یادتون نره


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                      
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

خیلی سخته جدا موندن از کسی ک هم تو با همه وجودت دوسش داری هم میدونی

اون تو رو دوس داره.سخته وقتی دو نفر همو دوس دارن و تنها دلیل بهم نرسیدنشون

مخالفت بزرگتراشونه.سخته  با کسی ک دوسش داری فقط تو دنیای مجازی بتونی حرف

بزنی....بیاین یه ارزو کنیم : خدایا کسی را با کسی اشنا نکن اگر کردی از هم جدا نکن.گریه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ
ﺁﻫﻨﮓِ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﮕﻪ " ﺗﻮﯾﯽ "!!!
ﻣﯿﺪُﻭَﻡ ﺳﻤﺖ ﮔﻮﺷﯽ
ﺩﯾﺪﻥِ ﻋﮑﺲ ﻭ ﺍﺳﻤﺖ ﺑﻌﺪِ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺪﺕ ﺭﻭﯼ ﺻﻔﺤﻪ
ﮔﻮﺷﯽ ﻣﺜﻞِ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ....
ﺗﺎ ﻣﯿﺎﻡ ﮔﻮﺷﯽ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﮕﻢ : ﺟﺎﻧﻢ ﻋﺰﯾﺰِ ﺩﻟﻢ
ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻣﺜﻞِ ﻓﯿﻠﻢ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻤﻢ ﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻪ
ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻣﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺩﺭ ﻭ
ﻣﯿﺒﺴﺘﻢ / ﺑﺎﻟﺸﻢ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﻫﻨﻤﻮ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺿﺠﻪ
ﻣﯿﺰﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺑﺮﻡ ...
ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﺷﺒﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞِ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ
ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...
ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻥ ﺍﻟﮑﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻧﺎﻡ. ....ﺑﯽ
ﺣﻮﺻﻠﮕﯿﺎﻡ ..... ﺩﻝﺗﻨﮓ ﺷﺪﻧﺎﻡ
ﻫﻤﻪ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻧﺎﻡ ﻭ ﮐﻔﺮ ﮔﻔﺘﻨﺎﻡ
ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﮐﺮﺩﻧﺎﻡ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ
ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﻟﻢ ﯾﮑﻢ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﮕﯿﺮﻩ ...
ﻫﻤﻪ ﺗﺐ ﻭ ﻟﺮﺯ ﮐﺮﺩﻧﺎﻡ ....
ﻫﻤﻪ ﻗﺮﺻﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺁﺭﺍﻣﺒﺨﺶ ....
ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ...
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟
ﻣﻦ ﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺗﻘﺎﺹِ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻢ " ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ " ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﻪ ...
ﺣﺘﯽ ﻓﮑﺮِ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦِ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ......ﻣﻦ ﻭ
ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﻣﯿﺎﺭﻩ!
ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺑﺸﻪ ...
ﭘﺲ
ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﻢ :ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ..... ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﻋﺰﯾﺰِ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽِ ﺩﻟﻢ!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۸ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یادم کن در این قبر تاریک مرا یاد کن

                           مرا در بی کسی های بی تو بودن یاد کن

مرا تنها گذاشتی با این غم ها؟

                                  مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا

مرا  جا گذاشتی در این دنیا؟

                                   مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا

دل شکسته ای بیش نیستم در میان این دلها

                                 مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا 

چه کسی میشنود غیر تو این فریاد ها؟

                                  مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا

میکنم فدایت من  هزاران عمر را

                             مرا به حرمت عشقمان یاد کن زهرا

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

خدایا جای سوره ای به نام عشق در قرآن تو خالیست

            که اینگونه آغاز شود

                              قسم به روزی که دلت را میشکنند....

 

 

                       و جز خدا مرحمی برای درد زخم هایت نداری

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

خیال کن روزگارم روبه راهه ..خیال کن رفتی ودلم نمرده ..
خیال کن مهربون بودی و قلبم..کنارتو ازت زخمی نخورده..
خیال کن که سرم گرمه عزیزم ..خیال کن بی توهیچ دردی ندارم ..
خیال کن زمستونه ولی من.. توی شبهام شب سردی ندارم..
خیال کن قلب من شکستنی نیست..خیال کن حقمه تنها بمونم..
خیال کن عاشقم بودی ولی من..شاید قدرتو هرگز ندونم..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

قلب من از دست تو افتاد بر جانم شکست

                دیگری هرگز چونین بر مرگ من همت نبست

 

 

من به خود میگویم این دل از چه رو اینگونه است

 

              هدیه اش بر هر که دادم خنجرش بر آن نشست

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت ،  اصلا نمی دونست عشق چیه ، عاشق به کی می گن ،تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید !

هرکی که می ومد بهش می گفت من یکی رو دوست دارم ، بهش می گفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست . . .

 

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی ، توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت که یه دختری اومد و از کنارش رد شد !
پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد ، انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته . . .

حالش خراب شد ، اومد بره دنبال دختره ولی نتونست ، مونده بود سر دو راهی ، تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت . . .

اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون ، اینقدر رفت و رفت و رفت ، تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه . . .

رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد ، همش به دختره فکر میکرد ، بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد . . .

 

چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود تا اینکه باز دوباره دختره رو دید !
دوباره دلش یه دفعه ریخت ، ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن . . .

توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد ، دختره هیچی نمیگفت تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد . بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد .

پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم ، دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت . . .

پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود ،  ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد . اون شب دیگه حال پسره خراب نبود . . .

 

چند روز گذشت تا اینکه دختره به پسر جواب داد و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد . پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه . از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد .

اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون ، وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن ، توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت .

پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه ، همینجوری چند وقت با هم بودن پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره .

اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد ، اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد .

 

یه چند وقتی گذشت ، با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن تا این که روز های بد رسید ، روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه ، به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد !

دختره دیگه مثل قبل نبود ، دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد و کلی بهونه میاورد ، دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره ، دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه . . .

از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش !

دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره ، دیگه اون دختر اولی قصه نبود . . .

 

پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده ، یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره یه سری زنگ زد به دختره ، ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد ، هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد ، همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد

یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده !

پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره ، همونجا وسط خیابون زد زیر گریه
طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد ، همونجور با چشم گریون اومد خونه و رفت توی اتاقش و در رو بست ، یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد . . .

 

تا اینکه بعد از چند روز ، توی یه شب سرد دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت و قرار فردا رو گذاشتن ف پسره اینقدر خوشحال شده بود ، فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون ، دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن و بهشون خوش میگذره . .

 

ولی فردا شد ، پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست
تا دختره اومد ، پسره کلی حرف خوب زد ، ولی دختره بهش گفت بس کن میخوام یه چیزی بهت بگم . . .

و دختره شروع کرد به حرف زدن ، دختره گفت من دو سال پیش یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست ، یک سال تموم شب و روزمون با هم بود و خیلی هم دوستش دارم ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست ،  مادرم تو رو دوست داره ، از تو خوشش اومده ولی من اصلا تو رو دوست ندارم ، این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم ، به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم ، پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد . . .

دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت ، من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی
تو رو خدا من رو ول کن ، من کسی دیگه رو دوست دارم . . .

این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید و براش تکرار میشد و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت .

دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که تو رفتی خارج از کشور تا دیگه تو رو فراموش کنه ، تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن ، فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد . . .

دختره هم گفت من باید برم و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن و رفت ، پسره همین طور داشت گریه میکرد و دختره هم دور میشد ، تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت ، رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد .

 

دو روز تموم همینجوری گریه میکرد ، زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود ، تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد ، خندیده بود و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد . . .

 

پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه ، کلی با خودش فکر کرد تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا و رفت سمت خونه دختره میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه !
اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته ، میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن .

وقتی رسید جلوی خونه دختره ، سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد ، زنگ زد و برارد دختره اومد پایین و گفت شما ؟
پسره هم گفت با مادرتون کار دارم !

مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین ، مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل ! ولی دختره خوشحال نشد !

وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره ، داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد ، ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد ، تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد .

و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت ، به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت ، پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم ، نمیتونم ازش جدا باشم .

باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن ، پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد ، صورت پسره پر از خون شده بود و همینطور گریه میکرد .

تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون ، پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد و فقط گریه میکرد .

 

اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند ، مادره پسره اون شب به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود ، به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد .

 

پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد ، هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه و گریه میکنه . . .

هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش و تا همیشه برای اون میشه

هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره . . .

الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده ، بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه . . .

پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشد ، چون به خودش میگفت من یکی رو هنوز بیشتر از خودم دوست دارم و عاشقشم . . .

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یه دختر و یه پسر جوون با هم آشنا میشن، پسر وقتی میخواسته بره سر قرار تو راه یه دخترکه قبلا باهاش آشنا بوده جلوشو میگیره و به پسر میگه چرا باور نمیکنی که من دوست دارم، پسر میگه تو به من خیانت کردی و بی اهمیت میگزره  و میره تا به قرارش برسه، پسر با دوست جدیدش به یه رستوران میرن و به پیشنهاد دختر یه فال حافظ باز میکنند ، فال رو میخونند و دختر خیلی خوشحال میشه و میگه با این فال خیلی آروم شدم. پسر میگه من یه غمی رو دارم پشت چشمات میبینم میشه بگی از چی انقدر ناراحت و غمگینی ؟ دختر اشک تو چشماش جمع میشه و سکوت میکنه و چیزی نمیگه، مدتی میگزره از این دوستی، دختر احساس میکنه عاشق شده، پسر میبینه این دختر انقدر خوب بوده که جای عشق قبلیش که از این دنیا رفته رو خیلی خوب پر کرده، از این دوستی مدتی میگزره،  که دختر به ستوه میاد و به پسر میگه تو میتونی به خواستگاری از من فکر کنی ؟ پسر میگه من با این حال که گفته بودم به خاطر مشکلاتی که دارم قصد ازدواج ندارم و برعکس قولی که به هم دادیم تو عاشق شدی و منم عاشق شدم، قبوله، میام خواستگاریت، ولی 2 و 3 ماه دیگه دوست بمونیم تا من کارام رو درست کنم.

دختر به پسر میگه نه من پشیمون شدم، پسر میگه چرا ؟؟؟ دختر مییگه آخه من دو سه تا مشکل دارم که اگه تو بشنوی امکان داره بکشی کنار !! قبول نکنی که من زنت بشم !! پسر میگه من دوستت دارم، هیچوقت تنهات نمیزارم، هر مشکلی هم که داشته باشی خودم پشتت مثل یه کوه هستم، نگران نباش،

دختر با اضطراب میگه من یکبار ازدواج کردم، پسر میخنده و خیلی آروم میگه خوب مگه کار بدی کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوباره ازدواج کن ولی اینبار با من.!!!!!!!!!!، دختر خیلی خوشحال میشه و داد میزنه خدایا مهربون تر از این پسر ندیدم، خدایا شکر، پسر تو دلش میگه خدایا شکر و سکوت میکنه، از اون به بعد با هم خیلی صمیمی تر میشن، یه مدت میگزره، پسر انقدر خوب و مهربون بود که دختر کلن غم و مشکلاتش رو فراموش میکنه، حالا دیگه خوش و خرم و شاد به زندگیش داره ادامه میده، تا اینکه تو خوشیهاش دوستای جدید اطرافش زیاد میشن، چندتا از این دوستاش هم بین این دوتا دختر و پسر هی آتیش مینداختن ، تو همین مدت پسر تو زندگیش با مشکلاتی روبرو میشه که حسابی غمگین و ناراخت میشه، یه روز دختر دعوتش میکنه به محل کارش، پسر میره اونجا و از محیط اونجا خوشش نمیاد. به دختر میگه من دوست ندارم تو توی همچین محیطی کار کنی ! من که مشکل مالی ندارم احتیاجی نیست تو کار کنی، دختر با کنایه میگه برو بابا!!!!! وضع مالیت خوبه ؟ کار داری ؟ پس گوشت و دمبه رو کجا جمع کردی؟ چی داری ؟ چی جمع کردی ؟ پسر میگه من خیلی مشکل دارم، طاقت ندارم تورو توی همچین محیطی ببینم، الانم حالم اصلا خوب نیست و حسابی افسرده، خسته و غمگینم، به تو هم احتیاج دارم، خواهش میکنم با اینکار مشکلات و غمگینی منو زیاد نکن، دختر باز میگه برو بابا، برو پی کارت، به من چه که تو غمگینی، به من هیچ ربطی نداره، گمشو بابا، من اصلا دیگه باهات حال نمیکنم، تکراری شدی، تو به من احتیاج داری، من که به تو دیگه احتیاجی ندارم، منو ببین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من شادم، دنبال خوشیم میرم، برام مهم نیست که تو ناراحت میشی یا نه، برو هرکاری میکنی بکن پسره خسیس و گدای دروغگو، دختر انقدر گستاخانه به پسر توهین و خیانت میکنه که انگار نه انگار این پسر همونیه که تو غمگینی دختر دست به گونه هاش کشید و نوازشش کرد. اشکهاشو پاک کرد،  تو آغوشش گرفت و به اون دختر گفت عزیزم من تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم، ناراحت نباش، من کنارتم، پسر که هیچوقت واسه دختر کم نگذاشته بود، حسابی دلش میشکنه و هر چی که به دختر کادو داده بوده از دختر پس میخواد و میگه نمیخوام هیچی از من پیش تو باشه، من همه گلها و کادوهام رو هر چند که ارزش مالی زیادی نداره ولی با تمام وجود و احساسم خریدم. اونارو باید به من پس بدی. پسر انقدر غمگین میشه که چند روز کارش میشه فقط سکوت کردن، سکوتی که هر کسی میدید حس میکرد که پسر درحال پیر شدنه و انگار 10 سال پیر شده، یه شب بعد از اینکه آخرین صحبت رو با دختر میکنه، دختر هم بی خبر از حال پسر میگه تو عاشق منی، هر وقت اراده کنم دوباره مال خودمی، الان میخوام برم دنبال خوشیم، پسر گوش میده، خداحافظی میکنه و بعد میره به محلی که تو تنهاییاش خیلی میرفته اونجا، جایی که همیشه با عشق از دنیا رفتش میرفته اونجا، جایی که فقط سنگها، درختها و آب رودخانه شاهد اشک ریختنش بودن، شاهد ناراحتیاش بودن، اما اینباروقتی قرق تو ناراحتیش بوده یه دست کشیده میشه رو صورتش و یه صدای آروم که حق حق گریه میکرد و میگفت، عزیزم من همیشه برات دعا کردم که موفق و خوشبخت باشی، ولی طاقت ندارم تو رو اینقدر غمگین و ناراحت ببینم، تو رو خدا انقدر ناراحت نباش، داری از بین میری، من تو رو از جون خودم بیشتر دوست دارم، از خدا کمتر !!!!!!!!!!!!!!! اجازه بده کنارت باشم تا تمام تلاش خودم رو بکنم که واسه کسی که دوستش دارم یه کاری انجام داده باشم. پسر بر میگرده و نگاه میکنه، میبینه همون دختریه که چند وقت پیش بی اهمیت از کنارش رد شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دختر باز گریه میکنه و میگه من اشتباه کردم ولی هرگز به تو خیانت نکردم، حالا نمیدونم تو چرا باور نمیکنی ، ولی به من اجازه بده تا تو مشکلاتت کنارت باشم عزیزم، شاید بتونم بهت کمک کنم، میخوام تلاش کنم تا دل قشنگتو که شکسته و خورد شده براش مرحم باشم، پسر سکوت میکنه، به دختر میگه تو اگه دوستم داشتی هیچوقت کاری نمیکردی که من فکر کنم خیانت کردی، منو ناراحت نمیکردی، بعد دختر رو تو آغوش میگیره و اینبار با یه نگاه معنی دار به دختر اجازه میده که کنارش بمونه و میگه ازت ممنونم که میخوای کمکم کنی ولی من فقط و فقط به خدای خودم دل بستم و از این به بعد بجز خدا به هیچکس احتیاج ندارم، حالا اگه تو میخوای کنارم باشی ازت ممنونم.

نتیجه : سعی کنید بفهمید که سقف لیاقت افراد چقدره، با هر کس به اندازه لیاقتش برخورد کنید، به قول معروف که همیشه سر زبون منه :           

                           خوبی که از حد گذرد                     نادان خیال بد کند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی 
دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم 

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم 
دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد 

اما پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

چی شد که سیگاری شدی ؟
یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم...!!!
چی شد که ترک کردی؟
یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم...!!!
چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟
یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم...!!!
چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟
یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش…
اون تنها نبود ... !!!!!!!!!!!!
پرسیدم چیشد اوردنت اینجا؟(تیمارستان)
گفت:یه شب بارون میومد با ماشین عروس از کنارم ردشد...   
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()



بخشی از این رمان :


باورکنید من بی گناهم من فقط مجری قانون افسانه ای شما بوده ام چرا تهمت به پیشونی می می زنیدکه همه چیزش را باخته دختریش و جو ونیش و حتی تمامی احساسات و عواطفش را من نمی حوام کسی از روی ترحم برام اشک ماتم بریزه. می خواهم همه درکم بکنن و حتی برای یک لحظه هم که شده خودشون را جای من بگذارن و تصورکنن که در چنین شرایطی چه کاری می کردن. دست هام و روی صورتم گذاشتم و بی اختیار شروع به گریه کردم. تو حال خودم نبودم و نمی فهمیدم چی دارم می گم. از خودم دفاع می کنم یا اعتراف.صدای قاضی یک بار دیگه من و به خودم آورد که مثل همه جلسات دادگاه با صدای بلند داد می زد و می گفت: خانم ریاحی چرا سفسطه می کنید شما توی جنگل که زندگی نمی کردید همه جا قانون هست شما باید حقی راکه خود تون دم از اون می زنید را از طریق قانون می گرفتید. دیگه نتونستم طاقت بیارم مزخرف می گفت. این باربی توجه به حرف حایش با لحن تندتری گفتم ازکدوم قانون حرف می زید مگه توی قانون شما تقاص دل شکسته هم ‏گرفته می شه !؟ تقاص اشک های ریخته شده، رنج ها و شادی های از دست رفته چی؟ شما می تونستد با اون قانون کزایی تون جوونی من و به من برگردونید؟آمال و آرزوهام را چی؟ 

 

 

لینک دانلود رمان رویای بهشت در پایین :

http://uplod.ir/7qgbedq88d5c/royaye-behesht.pdf.htm  


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()


ساعت چهار توی پارک با دختره قرار داشت
یه
شاخه گل گرفته بود تو دستش و منتظر بود، ساعت چهار شد ولی اون نیومد،چهار و
15شد ولی نیومد ساعت چهار و نیم شد پسره به هم ریخته بود گلو پرپر
کرد،نابودش کرد،زیر پا لهش کرد یقه های کتشو داد بالا راشو کشید و به طرف
بیرون پارک رفت تو همین حال صدای پای دختره رو شنید داشت از پشت سر صداش
میکرد ولی پسره جوابشو نداد و رفت توی خیابون دختره هنوز داشت پشت سرش
میومد پسره تند تر راه میرفت تا اون بهش نرسه
باعجله رفت طرف ماشینش،همین که درو باز کرد یه صدایی شنید،،،،،صدای ترمز،سریع برگشت پشت سرشو نگاه کرد دختره تصادف کرده بود
ماشین
زده بود بهش و افتاده بود تو خیابون،خیابون پر خون بود،دختره نابود شده
بود،پرپر شده بود،داغون شده بود، دیگه نایی نداشت چشم پسر به کادو پیچ تو
دستش افتاد تو همین حال یه لحظه ساعت دختره رو دید
ساعت دختر چهار و پنج دقیقه
ساعت راننده چهار و پنج دقیقه
ساعت پسر چهار و سی و پنج دقیقهدل شکسته

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٤ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یک پسر کوچک از مادرش پرسید.چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت:چون من زن هستم. پسر بچه گفت:

 

من نمیفهممم. مادر گفت تو هیچ وقت نخواهی فهمید.بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل  گریه میکند؟ پدرش تنها توانست بگوید: تمام زنها بی دلیل گریه میکنند.پسر کوچک بزرگ شدو مرد شد اما هنوز نمیدانست چرا زنها بی دلیل گریه میکنند.

 

بالاخره سوالش را برای پیر فرزانه ای مطرح کردو مطمئن بودکه او جوابش را میداند.

 

او از پیر فرزانه پرسید چرا زنان به اسونی گریه میکنند؟

 

او گفت: زمانی که خداوند زن را خلق کرد میخواست که او موجودی خاص باشد

 

بنابراین شانه های اورا آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بکشد.

 

وهمچنین آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.

 

خدا به او توانایی دادکه در هر جا که همه از جلو رفتن او نا امید شدند او تسلیم نشود وهمچنان پیش برود.

 

به او توانایی نگهداری از خانواده اش را داد حتی زمانی که بیمار یا پیر باشد بدون اینکه شکایتی بکند.

 

به او عشقی داد که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد.

 

حتی اگر انها به او آسیب برسانند.

 

به او توانایی داد که شوهرش را دوست داشته باشدو از تقصیرات او بگذردو همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.

 

به او این شعور را داد که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند. اما گاهی همسرش را آزمایش میکند.

 

و او این توانایی را داد که تمامی این مشکلات را حل کرده وبا وفا داری کامل در کنار شوهرش باقی بماندو در اخر به او اشکهایی داد که بریزد .

 

این اشکها فقط مال اوست. تنها برای استفاده اوست. در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.

 

پیر فرزانه گفت: می بینی پسرم. زیبایی یک زن لباسهایی که مپوشد نیست ودر شیوه آرایش موهایش نیست

 

بلکه زیبایی یک زن در چشم هایش نهفته است. زیرا چشم های او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد. 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
دختر: وااااای… از دست تو!
پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
دختر: … واقعا که!
پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
دختر: لوووس!
پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!
دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
پسر: صفای وجودت خانوم!
دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
دختر: ولی من که بور بودم!
پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
پسر: …
دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه)
دختر: چراگریه میکنی؟
پسر: چرا نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…
پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
پسر: …
دختر: دوباره ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!
بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـوآرام بخواب…

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

سوختم  باران بزن شاید تو خاموشم کن

 شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سر پای وجودم آتش است...

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

دریا


نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

ببین این پاکت سیگارم را نه ترک میشود نه ترکم میکند

 

 

کامش را که روی کامم میگذارد میسوزد جانش را برایم میدهد

 

 

تو حتی معاشقه را  قد یه سیگارم بلد نیستی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

عاشق برای بدست آوردن آن کسی که

 

متعلق به دیگریست دو راه بیشتر نداره!

 

مبارزه،صبر و در نهایت سوختن

  جلوترنیا.... خاکستری میشوی.....اینجا دل سوزانده انده اند 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع ما بد ترمی شد. تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم و از روی اجبار در یک خانه کوچک مستاجر شدیم.

 برای من که تازه از خدمت سربازی اومده بودم رویا رویی با این وضعیت بسیار مشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرایط کنار میومدم بهمین خاطر در یک مکانیکی مشغول به کار شدم تا بتونم اجاره خونه و سایر هزینه ها رو با حقوقی که میگرفتم پرداخت کنم.

در اون روزهای تلخ نه از دوست خبری بود نه از فامیل انگار نه انگار ما در این کره خاکی زندگی میکنیم تمام کسانی که خودشون رو روزی دوست میدونستن حتی زحمت یک احوال پرسی خشک و خالی رو به خودشون نمیدادن چه برسه به کمک مالی......ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی… خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من… تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد…
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم…
چه کسی می گوید مقصر من هستم؟‌ بیایید… بیایید ببینید که من اینجا هم تنها هستم! تازه چهارده سالم بود… اوج دوران بلوغ… اوج احساسات… اوج شهوت های زودگذر… تو مدرسه هم هیچ کسی از من خوشش نمیومد… فقط سارا… دختر زیبا و قد بلند اما زورگو و تنبل روزی سراغم آمد.. روزی که از این همه بی توجهی خسته شده بودم......ادامه مطلب بروید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()


در حالِ عشق بازی بودیم که موبایلم زنگ خورد ،سرم را از زیر پتو  در آووردم، دستم دراز شد و گوشی را که صدای زنگدومش هم داشت در می آمد، از کنار تخت برداشتم، نگاه کردم، بر صفحه اسم حمید افتاده بود که بعید بود از روی ملال و بی حوصلگی زنگ زده باشد، مدت زیادی نبود که هم را می شناختیم. درست ده ماه پیش، توسط همسرش ماریاکه همکار من است به میهمانی سالگرد ازدواج شان دعوت شده بودم و هم دیگر را ملاقات کرده بودیم. برخلاف ماریاکه مطلقن اهل کتاب نبود و نیست حمید هر شبه روی سطرهای رُمانی که تازه هم منتشر شده باشد می خوابد و همین باعث شد که در همان اولین برخورد، رابطه عمیقی بین ما شکل بگیرد، طوری که طی ده ماهِ اخیر هیچ جمعه ای را بدون شب نشینی در خانه همدیگر سرنکردیم.

کم کم داشت صدای زنگ سوم هم در می آمد که خانم سرش را از زیر پتو درآورد و داد زد 

خفه می کنی اون قارقارکت رو یا خفه ش کنم!؟ 

- ببخش عزیزم! مجبورم اینو جواب بدم ، مهمّه!

سپس با نرمه ی انگشت سبابه ، دکمه ی سبز روی موبایل را فقط لمس کردم

- چطوری رفیق، خوبی!؟

- هومن به دادم برس من گند زدم دارم می میرم هرچه زودتر باس ببینمت

- حالا چرا گریه می کنی کسی مرده!؟

- نه! خودم مُردم، جانِ ماریا الانه که بمیرم

- بگو چی شده این طوری تا بیام ببینمت خودم می میرم

- نه لازم نیست زحمت بکشی من میام پیشت، توی راهم

- بالاخره نمی گی چی شده؟

- چرا! واسه همین دارم میام! من خائن ام هومن، دیگه قادر نیستم توی چشای ماریا نگاه کنم، واسه اولین بار بعد از یازده سال زندگی مشترک، امروز منشی م گولم زد، من به زنم خیانت کردم هومن می فهمی...!؟ 

- فکر کردم چی شده ، حالا کجایی!؟

- ده دقیقه دیگه می رسم خونه ت

- اوکی، منتظرم 

همین که قطع کرد پتو را کنار زدم، به ماریا گفتم زود باش!مهمان دارم
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٩ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

ببین که حالم ، حال همیشگی نیست

اینجا ، همینجایی که هستی باش، که قلبم بدون تو زنده نیست

ما عاشقانه مانده ایم برای هم ، من برای تو هستم و تو برای

من ،

تمام نگاهت را هدیه کن به چشمان عاشق من…

هر زمان فکر بی تو بودن میکنم نفسم میگیرد،

اگر نباشی قلبم بی صدا میمیرد،مثل حالا باش ،

مثل حالا عاشقانه دوستم داشته باش

نه اینکه فردا بیاید و  بیخیال ما باش….

گفته بودم که با تو نفس میگیرم

گفته بودم با تو در این زندگی تنها رنگ عشق را میبینم ،

رنگی به زیبایی چشمانت

اگر دست خودم بود دنیا را فدا میکردم برای همیشه داشتنت

تو را با هیچکس عوض نمیکنم ، عشقت را همیشه

در قلبم میفشارم و به داشتنت افتخار میکنم

تو را که دارم دیگر تنهایی را در کنارم احساس نمیکنم ،

غم به سراغم نمی آید و دیگر به جرم شکستن اعتراف نمیکنم!

ما یکی شده ایم با هم ، گرمای زندگی با تو بیشتر میشود

و اینجاست که دیوانه میشود از عشقت دل عاشق من…

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

عکس های عاشقانه  زیبا -www.jazzaab.comامروز یه داستان واقعی میخوام براتون تعریف کنم. امیدوارم ازش خوشتون بیاد.       

 یه روز یه جوون عاشق یه دختر میشه اون قدر دنیا  میخواد

خیلی هم راحت به دستش میاره مثل بچه آدم میره خواستگاری

مثل بچه آدم عقدش میکنه خیلی راحت.این پسر قصه ما هنوز

سربازی نرفته بوده مجبور میشه عشقش تنها بزاره بره سربازی

پس معشوقش رو به مادرش میسپره میره.میگند  بهشت زیر

پای مادرانه ولی آیا هر مادری؟ 

 

  جوون عاشق از اونجا برای عشقش نامه مینویسه که نمیتونه

بیاد مرخصی نامه مینویسه که چقدر دوسش داره ولی

 

 

 

 

هیچکسی به دست معشوقش نمیرسونه اون بارها این کار

بیهوده رو تکرار میکنه بیهوده از اون نظر که مادرش تموم اون نامه

ها رو پاره میکنه.مادر جوون کاری میکنه که معشوق پسرش

 

 

ظرف مدت چند ماه فراری میشه.وقتی به خونه پدر مادرش میره

اونا هم میگند اگه دوست داشت یه بار تو این مدت برای دیدنت

میومد یا حتی یه نامه برات مینوشت.پس بی خبر از همه جا

طلاق دخترشون میگیرند اونم غیابی.حتی جوون عاشق ما خبر

دار  هم نمیشه.بعد دو

سال سربازی نگون بخت ترین عاشق تموم میشه میاد با هزار

اشتیاق سمت خونه وقتی به خونه میرسه مادرش تنها میبینه

میگه کو خانمم؟کجاست زندگیم دلم براش خیلی تنگ شده.مادر

بدجنس یه پوز خند میزنه میگه زندگیت؟؟؟؟؟بیا نشونت بدم

دست پسرش میگیره میبره تو یه خونه پسر میبینه عشقش بچه

به دست داره تو خونه رو مرتب میکنه  به مادرش میگه آوردی

زنم کلفتی کنه؟؟؟میره جلو به زنش میگه بیا بریم زنش میگه

دست نزن به من تو نامحرمی ما تلاق گرفتیم  از هم .ناگهان

شوهر دختر سر میرسه میگه گم شو از خونه من بروبیرون.دنیا

پیش چشمای پسرک تیره تار میشه  هیچ چیز دیگه ای

نمیفهمه در این میان صدای مادرش میشنوه که میگه دیدی

زندگینو؟دیدی عشقتو ؟6ماهم نتونست دووم بیاره. پسر

عاشق ما هم نمیتونه دووم بیاره دیوونه میشه یه چند ماهی

توی آسایشگاه روانی سر میکنه بعد هم چون پولی نداشتند

بیرونش میکنند از اونجا مادرش میخواسته ازدواج کنه شوهرشم

شرط ازدواجشو  نبوده مزاحم  میکنه اونم خیلی راحت بدون

هیچ معطلی و حس مادرانه ای عاشق سر گشته قصه ما رو

میبره تو یه شهره دور و نا آشنا ولش میکنه  بعد چند سال خبر

میرسه که جنازش توی یه خرابه در حالی که از سرما خودش

جمع کرده تو یه شب سرد زمستون پیدا شده.روحش شاد و

یادش گرامی 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

My mom only had one eye.  I hated her… she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

 

 

 

She cooked for students & teachers to support the family.



اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 

 

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

 

 

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

 

 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

 

 

The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

 

 

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد…

 

 

So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!”

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

 

 

My mom did not respond…

اون هیچ جوابی نداد....

 

 

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

 

 

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

 

 

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

 

 

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

 

 

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…

 

 

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

 

 

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 

 

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

 

 

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 

 

I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT OF HERE! NOW!!!”



سرش داد زدم  “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight.

 

 

اون به آرامی جواب داد : ” اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

 

 

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 

 

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

 

 

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

 

 

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن که اون مرده

 

 

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

 

 

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 

 

My dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children.

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 

 

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

 

 

But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

 

 

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم

 

 

 

خیلی متاسفم

 

 

You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

 

 

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

 

 

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

 

 

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

 

 

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه ­اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! اما براستی چه اتفاقی افتاده بود که در یک قسمت تاریک آن هم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی، زنده مانده!

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. در این مدت چکار می­ کرده؟ چگونه و چی می ­خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می ­کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد! مرد شدیدا منقلب شد! چهار سال مراقبت. و این است عشق! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ.


نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

 

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

 

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت

با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز

موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری

درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس

بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر

سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از

زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و

بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی

تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

lv5 داستان غمگین من رفتنی ام

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم : اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم…

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا بزرگه، ایشالا که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا بزرگ نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم…
.
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
بعبارتی این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که شنیدم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن، خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
.
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر،
وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
.
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
گفتم: پس چی؟
.
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر،
گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم،
گفتن:نه،
گفتم: خارج چی؟
و باز گفتند : نه!
خلاصه
.
مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام …
حرص می زنند و دیگران را می آزارند …

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()


زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن
هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه
گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...

پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و
آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی
همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط
کرد.
پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری
برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر
پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب
ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام
بخش شبهای تنهایی او بود ! cryingcrying
 
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن

عروس رفته تو اتاق

لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم

قفل کرده. داماد

سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه

می شه. مامان بابای

دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم

جان سالمی ؟؟؟ آخرش

داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند

تو. مریم ناز مامان بابا

مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش

با خون یکی شده ، ولی

رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می

کنند. کنار دست مریم

یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره

جلو هنوزم چیزی را که

میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش

می کنه و می خونه :

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو.

آخه اینجا آخر خط

زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه

همیشه آرزوت همین بود؟!

علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام

ایستادم. می بینی علی

بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم

حرفای تو را می شنیدم.

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو

یا مرگ، تو هم گفتی ،

یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو

کجایی؟! داماد قلبم تویی،

چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره

لباس عروسیشو با خون

رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو

حرفاش موند. علی

مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که

چشمام دارند سیاهی

میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه

سریال از جلوی چشمام

میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که

دلامون لرزید، یادته؟! روزای

خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من

یادمه، یادمه چطور

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب

هردومون گذاشتند. یادمه

روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری

تنها برو سراغش.

 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری

اسمشو بیاری. یادته اون روز

چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی

چشمات قشنگتر می

شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به

اندازه کافی قشنگ شده

یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر

غریب که چشمات تو

چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه

تو چشمام. روزی که

بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده

بودم که دستاش خالی

بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای

من تو نگاه تو بود نه تو

دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو

یا مرگ. پامو از این

اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم

ببینم بجای دستای گرم

تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا

تمومش می کنم. واسه

مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می

دیدی رنگ قرمز خون با

رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن

ندارم. دلم برات خیلی

تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات

پیشه رومه. دستمو بگیر.

منم باهات میام ….

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی

دختر قشنگش ایستاده

و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و

داغدار پشت سرش بگه چه

خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می

بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،

صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد

نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم

نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده

بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه

پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز

تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه

دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و

یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر

زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا

نمی کنند.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

جمله های عاشقانه و احساسی

آنقدر باورت دارم ، که وقتی می گویی ” باران ” خیس می شوم…
.
.
.
عشق یعنی اختیار بدی که نابودت کنند ولی “اعتماد” کنی که این کار را نمیکنند
.
.
.
بسیار تماشایی و آراسته ای / از رونق ماه آسمان کاسته ای
انگار نه انگار که ما را دیدی / از روی کدام دنده بر خاسته ای ؟
.
.
.
یادت هست ، خیالت هست ، خاطراتت هست ، فقط کمی جای تو خالیست ، نمی آیی ؟
.
.
.
با هر قدمی که دور شدی روحم خراشی خورد ، حالا با هر نسیمی درونم میسوزد
.
.
.
چقدر سخته ، تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توضیح تر از این اتفاق نیست
که آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد !
.
.
.
زیر باران عشق باید ماند تا غبار تنهایی را شست
نمیدانم زیر کدامین باران ایستاده ام که اینگونه تنها ولی خیس بارانم
.
.
.
تکیه نکن بر عصای تنهایی ات ، شانه هایم را خدا برای تو آفریده
.
.
.
پیر می شود آدم وقتی عزیزش را صدا می کند و عزیزم نمی شنود
.
.
.
عشق و محبت ردپای خدا در زندگیست ، امیدوارم زندگیت پر از ردپای خدا باشد
.
.
.
شال گردن گرمم را به گردن سرد احساساتت بینداز ،
تحمل این همه سردی احساس سخت است
.
.
.

.
.
.
تمام عکاسخانه های این شهر را به دنبال یک عکس قدی شاید هم تمام رخ از عشق گشته ام ،
فتوشاپ بیداد میکند این روزها
.
.
.
اگه فروختمت ناراحت نشو ،
چون هر کسی از یه راهی نون در میاره ،
ما هم از گل فروشی
.
.
.
خرابه های دلم از تمام خانه های جهان قشنگتر است ، چون یاد تو در آن ساکن است
.
.
.
بعد بغل کردنت لباسم بوی تو را میدهد ، همه ی عطرها از تو بوی خوش میگیرند
.
.
.
عشق مثل کشی میمونه که ۲ نفر دارن میکشن ،
اگه یکی ولش کنه دردش واسه کسیه که هنوز اونو نگه داشته
.
.
.
یاد تو حس قشنگی است که در دل دارم / چه تو باشی چه نباشی نگهش میدارم
.
.
.
تو باش ، نه برای اینکه در دنیا تنها نباشم ، تو باش تا در دنیای تنهایی ام تنها تو باشی
.
.
.
به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم ولی به “از چشم افتادن در یک لحظه” عجیب معتقدم
.
.
.
هیچوقت نفهمیدم چه رازیست بین دلم و دستم ، از دستم رفت به هرچه دل بستم
.
.
.
شاید تنها کسی نبودم که دوستت داشتم ، اما کسی بودم که تنها تو را دوست داشتم
.
.
.
دستهایت ، تنها بالشی است که وقتی سر بر او دارم ، کابوس نمی بینم
.
.
.
در انتظار تو ، کاسه ی صبر که هیچ ، صبر کاسه هم لبریز شد
.
.
.
انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی
و آنقدر بزرگ باشد که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی !
.
.
.
چه فرقی میکند مهره سیاه باشم یا سفید
چشمانت با اولین حرکت ماتم میکند
.
.
.
تو آدم
من حوا
بیا جهانى دیگر آغاز کنیم
عشق بورز
دوستم داشته باش
تازه سیب چیده ام
.
.
.
تو تک ستاره منی منم اسیر بودنت
از ته دل داد میزنم میمیرم از نبودنت
.
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
خداحافظ . . .
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
روی سنگ قبرم بنویسید درود
درود به آنهایی که سلامشان نکرده بودم
روی سنگ قبرم بنویسید بدرود
بدرود به آنهایی که وقت رفتن فرصت وداع نداشتم
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
از تو تنها یک حس مانده با من امشب که تو را گم بکنم ، پیش بیهودگی احساسم . . .
آخرین بار ، سلام . آخرین بار ، خداحافظ . . .
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
نگفته بودم! پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی؟

و از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری؟

نگفته بودم! واژه ها مقدس اند
احساس می شوند، می ترسند، می ترسانند

وحادثــــــــــــــه هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای و من

در کوچه های قهوه ای کویری
که سواد خواندن ابرها را ندارد

تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر سبز شوم
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار / تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
منو باش !
میخواستم با خداحافظی کردنم تهدیدت کنم !
نمیدونستم با این کار خوشحالت میکنم !
باورم نمیشه یعنی خودتی ؟!

**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********

بیخودی متاسف نباش !
تو آمده بودی که بروی اصلا !
تو چه می دانی چه ترسی ست ، ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ ؟
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
خواهم که در این غمکده آرام بمیرم
گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم
خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم
یعنی که تو را بینم و آنگاه بمیرم
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد . . .
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
اگه می دونسنتی قطره ی بارون هنگام جدا شدن از ابر چه حسی داشت !
اگه می دونستی یه بندر هنگام رفتن کشتی ها چقدر تنها میشد !
اگه می دونستی درخت کاج هنگام پر کشیدن پرنده ها چقدر غمگین می شد !
اگه می دونستی با رفتنت چه آتیشی به جونم کشیدی اینقدر راحت نمی گفتی : خداحافظ…
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
خداحافظی کردی، یک جوری که انگار، دیگه بر نمی گردی
اشکات شده بود سیل، یک جوری انگار، سراپا همه دردی
سراپا همه دردی، دیگه بر نمی گردی
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
“خداحافظی ات”
عجب خرابه ای به بار آورده !
نگاه کن . . .
مدت هاست در تلاشند مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند !
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
بار غم رو شونه، بردمش تا خونه ، جای خالیت رو دیدم، اشکام شد روونه
به جز عطر خیالت، نبود از تو نشونه، می دونم که پس از تو، دلم تنها می مونه
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده است !
نه اینکه میشه باور کرد !
دوباره آخر جادست . . .
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
خداحافظ برای تو چه آسان بود، ولی قلب من از این جمله لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت، برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع من، غروب من، خداحافظ تو ای محبوب خوب من
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
دردناکترین خداحافظی ها آنهایی هستند که هرگز نه گفته شدند و نه توضیح داده شدند . . .
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام …. خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید… به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست …. نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها … بدونی بی تو و با تو، همینه اسم این دنیا
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
روزای روشن خداحافظ، … من خداحافظ، خداحافظ خداحافظ
روزای خوبت، بگو کجا رفت، از تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
اینجا که انگار هیشکی زنده نیست، گریه فراوون وقت خنده نیست
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
کسی مرا نشناخت.همه گفتند هر کس که میمیرد فراموش میشود.
من زنده ام و سخت فراموش شده ام… و غم این فراموشی مرا میکشد.
من میخواهم و میروم . میمیرم
فقط خاطره ام میماند که او هم خواهد مرد
و فریاد بلند من که میگویم:
خداحافظ… من رفتم….من مردم
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
خداحافظی کردی !
نقطه پایان، تیر خلاص من شد
به ته خط رسیدم
سقوطی به خط بعد
سلام تنهایی ممتد . . .
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟
تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
از زندگیت بیرون میروم برای همیشه .
مثل همیشه عقربه ها نمیزارن حرف بزنم .
خیلی دیره . میدونستم دیر میشه .
اینو از همون سلام اول فهمیدم ، تا دیر نشده خداحافظ . . .
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ایی بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
در زندگی گفتن دو چیز بسیار سخت است !
اولین سلام و آخرین خدا حافظی . . .
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
گفتی بمان می خواستم اما نمی شد
گفتی بخوان بغض گلویم وا نمی شد
گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت
گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد
می خواستم ناگفته هایم را بگویم
یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد
گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه
آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد.
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
پرستو ها چرا پرواز کردید / جدایی را شما آغاز کردید
خوشا آنانکه دلداری ندارند / به عشقو عاشقی کاری ندارند
خداحافظ برای تو رهایی / برای من فقط درد جدایی
خداحافظ برای تو چه آسان / ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان
**********اس ام اس غمگین خداحافظی**********
هرچه هستی باش اما کاش….
نه جز اینم آرزویم نیست,هر چه هستی باش ,اما
باش
.
گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت
که تورو فقط و فقط واسه خودت بخواد ،
که وقتی تو اوج تنهایی هستی با چشماش بهت بگه:  هستم ، تا تهِ تهش!
.
.
منتظر نظرات شما عزیزان هستیم

 

Related Posts

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم

نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی کردم قبول کردم‌ها.... اما دیگه برای

این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.

 

خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد

به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبرو ریزی میشد.

 

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم.

بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه باره بی‌مقدمه گفت: توهم از

اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب

میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم.... روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید

تو هم فکر میکنی من دیوونه‌ام؟؟؟... اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید و گفت: آخه

به من میگفت دوستت دارم. اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت: امشبم

عروسیشه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

خــدایا یک مــرگ بدهکــارم و هزار آرزو طلــبکار. . .


خســــته ام. . .


 

یا طلبــم را بده یا طلــبت را بگیر....



 
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

دوست دارم شب را به غم سر کنم ٬ دفتری را از اشک چشمم تر کنم

نام آن دفتر نهم دیوان عشق ٬ عشق را عنوان آن دفتر کنم

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

lo

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

این یک دلنوشته هست که برایت مینویسم تا بدانی زندگی سخت هست اما زیباست درد هست اما رویاست نا فرجام هست اما عاشقانه هست

عشق آن هست که خود بیاید ای دوست               نه آن که خودبیاری ای  دوست                  عشق یعنی زردی چهره عاشقان

 عشق یعنی رو شدن دست بدان                    عشق یعنی محبت ،یعنی وفا

عشق یعنی دوستی اما بی ریا

گفتن عشق من عشق نیست هست هوا

اما بود برای من او همانند خدا

 پرسیدم زخودش گفت با شرم وحیا                 خود را نینداز به گرداب بلا                            من عاشق اینم که شویم با هم همصدا   

 دردهای دلرا کنیم با هم دوا

 این حرف آمد از او در آخرین ندا

من ماندم غم شدم از او جدا                        عشق شد شاهزاده ومن شدم گدا

 شادی رفت خنده شد برایم ناروا

   غم آمد غصه افتاد به جانم چون وبا

  نمی توانستم هیچ کاری کنم به جز دعا

 دعا آمد  جواب  از سوی خدا

  یکی امد دستش را داد گفت تو هم بیا

 از سوی خدا آمد برایم مرهمی

 امد ندای عشق از گل مریمی

 من بگفتم به غم با تو الوداع

 دل به دیگری داده ام القضا

دل به ان دادم که با من بهتر است                            خوب روییست اسم زیبایش همدمم هست

 از سوی خدا امد برایم مرهم اس                           گلی چیده ام که خوب بدش درهم                       فقط چند روزی مهمان من است                    خوب میدانم چند روزیست این بهار

اما این چند روز خوشم با دلبریهایش                 باز میمانم من و تو خاطره این خوشیهایش

 من نمیمانم زه من میماند جسد

   خدا به تو عمر چندین ساله دهد

 که باز بامن میمانی ای غم

 من غیر تو دیگرندارم همدم

 عاشق آن بودم،دوستدار ان                         حال ای غم برایم تو بمان

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

1،راز عشق در تواضع است .
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.


۲٫ راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .
اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،
با احترام به نظریاتش گوش کن .
احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .
.
۳٫ راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیرید .
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .
.
۴٫ راز عشق در این است که
هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را
خوشحال کند ،
کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،
لبخندی از روی محبت .
نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.
.
۵٫ راز عشق در این است که
رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .
بذر علاقه ها و عقیده های تازه را
بکار که زیبایی بروید .
ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا
غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .
برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن
مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .
.
۶٫ راز عشق در خوش مشربی است .
شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن
مراقب شوخی هایت هم باش .
شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن
نیت باشد ،نه نیشدار .
.
۷٫ راز عشق در این است که
حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .
آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات
کوچک و زود گذر نیست ؟
.
۸٫ راز عشق در این است که
مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ،
و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری .
با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص
عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .
قلبت را آرام کن .
تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها
را آنگونه که هستند ، در یابی .
.
۹٫ راز عشق در این است که
طرف مقابلت را تحسین کنی .
هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را
می داند ،از تحسین غافل نشو .
مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت
بگویی : دوستت دارم .
گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر
است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .
.
۱۰٫ راز عشق در این است که
در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .
کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .
.
۱۱٫ راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است
برای تقویت گیرایی صدا ، باید آنرا از قلب برآورید ،
سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود
تار های صوتی را آرام و رها نگه دار .
اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ،آن
صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .
.
۱۲٫ راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ،
زیرا چشم ها پنجره های روح هستند .
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی ،
مثل آن است که
پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی
و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.
.
۱۳٫ راز عشق دراین است که
از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید ،
زیرانقص همواره جزء لا ینفک انسان است

 

 

ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن 

که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند
نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .
.
۱۴٫ راز عشق در این است که
حس تملک را از خود دور کنی .
در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود .
شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند .
گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب
استفاده کند.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

یکـــــــ گُل را تصـــــور کن !

 

گُلــی کـه با تمـــام ِ وجــــود می خواهــی اش …

 

دلت ضـعـف می رود بـرای شَهـدَش کـه کـامَت را شیـریـن کنـد …
عطـــرش کـه مستـت کنـد

 

و زیبــــایی اش که صفــابخـش حیـــاتـت باشـد …
بنـد بنـدِ وجـــــودت می خـواهـد بچینـی اش …

 

ولـی …
از تـرس اینـکه مبــادا پـژمـرده اش کنی !
با حســـــرت از دور فـقـط تمــــاشـــایش می کنی

چـون اگـر حتـی یکــــــ گلبــــرگ از گلبــــرگهایش کـــم شود !
هـرگـز خــودت را نخـواهـی بخشـیـد …. !

 

از ســـوی ِ دیگــــر …
فکـر دست های غـریبـــــه کـه هـر آن ممکن است گلترا بچینند دیـوانـه ات می کند !

 

جـز خـودت و خُـــدا کسـی نمی داند که جـــانت به جـــان ِ آن گُل بستــه است …
و تـو داری با ایـن تــرس روزهـا را به سختـی شَب می کنی …

 

و آرزو داری ای کـــاش می شد تابلـــویی بود کنـار گُلت که رویش نوشتـه بود :
این گُل صــآحب دارد . . . !

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

تا آنجا که نفس در سینه است ، یک نفس دوستت دارم
تا آنجا که دنیایی هست و من زنده در این دنیا ، دوستت دارم
تا اوج آسمان ، به رنگ عشق ، به رنگ روشنی ها…
تا آنجایی که کسی نمیبیند ، تا جایی که کسی نمی آید ، دوستت دارم
و از نهایت بی نهایت میگذرد ، نه شبیه لیلی و نه مثل مجنون قصه ها
لیلی و مجنون ها می آیند و میروند در این روزها ، هر کسی ادعای دیوانگی دارد در این دنیا
من نه مجنونم و نه فرهاد تو ، من هستم عشق بی همتای تو ، من برای توام و تا ابد در قلب تو
ما برای هم زنده ایم ، نه به عشق دیگران ، این حکایت همیشه میماند در عشقمان!
و آنکه ادعا کرد عاشق است و دل زد به دریاها ، رفت به سوی آن دنیاها ، هنوز هم نمیفهمد معنای واقعی عشق را ، من عاشقت شدم و یک قدم پا گذاشتم ، همه ی گذشته ها را جا گذاشتم ، تا رسیدم به تویی که همین سوی دنیایی ، در کنار همین ساحل دریایی!
تو همینجایی در قلب من ، به خاطر عشق گذشتیم از هم ، تا از این گذشتن ها تنها عشق به جا بماند ، نفرت و فراموشی ها در همانجا بماند ، تا یکجا برسیم به هم ، همانجا قدم بزنیم در کنار هم ، برویم و برویم تا برسیم به نهایت عشقمان!
با تو رسیدم تا آنجایی که دلهایمان به آرامش میرسند ، قلبهایمان طعم واقعی با هم بودن را میچشند، نه در اینجا تاریکی است و نه دلهره از آنهایی که خاموشی را به همراه  خود دارند !
تا آنجایی که هیچکس جز من و تو نمیبیند دوستت دارم ، حالا با آن چشمان زیبایت عمق قلب مرا ببین که تا کجاها دوستت دارم…

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

داستان « نبض تپنده » اونجور که خودم طعمشو مزه کردم ، یه رمان گسه . نه مملو از حلاوت یا به نوعی باقلوا و نه سراسر تلخ مثل یه فنجون قهوه . یه رمان با دو مزه تلخ و شیرین که تلخیش ته گلو رو غلغلک میده و شیرینیش نوک زبون و حس گسش پرزهای زبون رو به بازی میگیره .
خلاصه خاصی نداره فقط در این حد که شراره دختری خود ساخته ست که تو مرحله ای از زندگی دچار حسی شدید به اسم حقارت میشه . و تو مرحله ای دیگه سعی میکنه زخمهای اون حس رو ترمیم کنه . مردی به ظاهر متدین و معتمد ، زندگی اونو برای منافع دنیوی خودش به بازی میگره و افسار سرنوشتش رو به دست ، شراره سعی میکنه خودش رو از سردی اون حس حقارت نجات بده و برسونه به یه زندگی ایده آل که افسارش جز خدا دست کسی نباشه . چیزایی این میون از دست میده که برگشتنی نیست ولی در عوض تجاربی جدید پیدا میکنه که تو مرحله اول زندگیش قابل دستیابی نبود..... برای دانلود این رمان زیبا روی لینک زیر کلیک کنید

نام فایل: 1040 - Nabze Tapande(wWw.98iA.Com).pdf

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

دختری به اسم کیانا که یک بار طعم شکست رو چشیده بهش این فرصت داده میشه تا روی پاهای خودش وایسه و زندگیشو اونجور که دوست داره بسازه تا شاید توی این راه طعم عشق واقعی رو با تمام پستی و بلندیهاش بچشه…

 


 

لینک دانلود این رمان زیبا: 981 - Hamsayeye Man(wWw.98iA.Com).pdf

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

رمان در مورد دختریه به نام یلدا که دانشجوی ادبیاته ، تو خونه مردی به نام حاج رضا زندگی

میکنه،حاج رضا پسری به نام شهاب داره که.....

 

برای دانلود این رمان زیبا کلیک کنید: Ham Khoneh(wWw.98iA.Com).pdf

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

داستان در مورد دختری است که خودش را شبیه پسرها تغییر قیافه می دهد و  از خانه فرار میکنید و برای جنگ به جبهه می رود…اما از بخت بد اسیر نیروهای عراقی میشود…

 

برای دانلود رمان کلیک کنید: 1036 -Hoviate Penhan(wWw.98iA.Com).pdf

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم

به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را

چون نهری گوارا نوشید

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باور نداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

عزیزم...

عشق را در تو  ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را

 به خاطر تو دوست دارم

 

love_postcard_22.jpg

 

 
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

به نام همون خدایی که خودش خواست گریه کنم
سایت عاشقانه ساکار                                                                                                                         اسمم رویاست از دروغ بدم میاد…دلم سادس عین دل ساده ی گنجیشکا…خرم ما خر تر از همه ی خرای دنیا

قضیه از اینجا شروع شد که چندسال پیش یه پسری یهویی جلو زندگی آرومم سبز شد …چندین ماه پیشنهاد دوستی داد اما من قبول نمیکردم دلم یه جا دیگه گیر بود …پیش پسر همسایمون فرزین…البته با همون فرزینم تازه بهم زده بودیم یه ماهی میشد…تقصیر من بود…همه چیو من خراب کردم…ارشد ارومیه قبول شد…ترسیدم …مثلا خواستم نازموبیشتر بکشه..آخه ۴سال بود که اون عاشق من بود من عاشق اون اما فقط با نگاه…بلاخره پیشنهاد داد ویه هفته باهم بودیم ج کنکور که اومد باهاش بهم زدم…خدا خدا میکردم دوباره برگرده پیشم…
اما..
که یه دفعه سروکله این پسره تو زندگیم پیدا شد …چند ماهی تو کفم بودو التماسمو میکرد که باهاش دوست شم با اینکه خیلی خوشکل و خوش اندامو خوشتیپ بودنمیخواستمش انصافا از لحاظ ظاهری همه چی تموم بود…ولی من دلم گیره یه نفر بود…فرزین
خیلی اصرار کرد اما جوابم نه بود..یه روز اومد تا دانشگا دنبالم…همه دوستام حسودیشون شده بود..نمیدونم شمارمو از کدوم از خدابی خبری گرفته بود…تا اینکه یه روز دیدم دوستاش زنگ زدن گفتن فلانی به خاطرت خودکشی کرده بیمارستانه…مامانش زنگ زد گفت پسرم داره به خاطرت میمیره التماسمو کرد که حداقل تا وقتی که خوب شه باهاش حرف بزنم…قبول کردم..آخه دلم سوخت…با ترامادول خودکشی کرده بود…یه ماه باهاش حرف زدمفقط تلفنی بهتر که شد خدافظی کردم واسه همیشه…التماس کرد ترکش نکنم اما نموندم چون فرزین خواب هر شبم بود
۲باره خودکشی کرد….۲باره قصه شروع شد…فقط به حرمت مامانش قبول میکردم….بعده خدافظی خواهرش پریا زنگ زد فحشم داد که داداشش به خاطر رفتنم معدش خونریزی کرده چون بعده خودکشا ضعیف شده بود معدش…گفت اگه داداشش طوریش بشه تقصیره منه و حلالم نمیکنن..شماره بیمارستان و اتاق داداششو داد بیمارستان لقمان… زنگ زدم خودش بود تو بیمارستان…صدای بیمارستان همه چی تابلو بود …صداش…ای خدا …خیلی ترسیده بوده…..رفتم امام زاده شمع روشن کردم با گریه گفتم خداجونم اگه فرزینم مصلحتم نیست باشه اصراری ندارم اما این غریبه رو هم نمیخوام لطفا یه کاری کن که فراموشم کنه…یادمه با گریه به خدا گفتم خداجونم اگه حتی یه قطره اشک سر این پسره از چشام بریزه تقصیره من نیستاچون همه چیو سپردم دست خودت…اما همین یه قطره اشک شد یه دریا…..
سرنوشت یه کاری کرد که این حرف زدنای موقتی من واسه خوب شدنش تبدیل شد به سه سال
با تموم صداقتم دیگه بعده چند ماه که عادت کرده بودم بهش …دیگه عاشقش شدمو شد دنیام شد نفسم شد زندگیم
دو سال از زندگیمون میگذشت…شده بودم واسش عروسک بعده کلاسام باید زود برمیگشتم خونه. و زود از خونه تکی میزدم که رسیدم…زیاد با دوستام بیرون نمیرفتم ….برامم مهم نبود آخه وقتی کسی دنیاته بسه دیگه
بعده دو سالیه روز که تو پارکبغلش کرده بودم…دقیقا یادمه۲۰آذر بود….هوا بارونی زمین خیس…..بغلش که کرده بودم دست کردم تو جیبش…عین همیشه دنیال شکلات بودم…که دوتایی باهم گازش بزنیم نصف مال اون نصف مال من….
اتفاقی یه برگه از تو جیبش در آوردم با اصرار خواست بگیره اما نذاشتم فتوکپی بود یه ورش از شناسنامش یه ور از کارت پایان خدمتش….وقتی خوندم مغزم منفجر شد سرم داغ کرد…
ای وای…..چی کشیدم من خدا تو اون لحظه…
اسمش تیمور بود بهم گفته بود طاها…فامیلی اشتبا تاریخ تولد غلط….تحصیلاتش یا امام زمان نوشته بودن رو کارت پایان خدمتش سیکل سوم راهنمایی….در حالیکه بابام فوق دیپلم مامانم لیسانس پرستاری داداشم مهندس مکانیک سیالات منم ترم ۴دانشگاه خونه ی ما پاسداران …..زبونم بند اومده بود.خلاصه اعتراف کرد که همه چیو چاخان گفته تا حالاو وضع مالیشون از وضع مالی سرایدار اداره مامانمم بدتره…کسی که تا دیروز پرشیای منو مسخره میکرد یه پیکان مدل ۷۰نداشت….مستاجر بودن و خونشون مال خودشون نبوده اون ماشینشم برا پسرعموش بوده…حرفاش تموم شد…هیچی نگفتم..فقط مژه بر هم نزده اشکام میریختن….پاهام انقد سست شدن که نشستم رو زمین….هوا سرد بود.زمینم خیس بود عین چشام۱۸آذر تولدمه اون روز۲۰آذر بود آخ که دل ۲روزم چه بد شیکست…من تک دختره مامان بابام بودم اما طاقت آوردم تحمل کردم …داشتم میلرزیدم اصلا گلگی نکردم…با خودم گفتم عیب نداره زندگی که فقط پول نیس…دوتایی با هم کار میکنیم زندگیمونو میسازیم….اما سر این قضیه تبخال زدم از زیر لب تا گردن…کل چونمو گرفته بود…مامانم هر دکتری که میشناخت برد….همه گفتن از استرسه…مامانم هاج وواج مونده بود آخه چه استرسی…اوایل خرداد ماه تبخالم خوب شد…فکرشو کنین چی کشیدم من…۴ماه کل چونه تا زیر گردنم زخم بود…موقع غذا خوردن یا حرف زدنو خندیدن دردم میگرفت..اون روز تو زیر همون بارون نشست کنارم رو زمین التماسمو کرد ترکش نکنم اندازه تموم دنیا ازم معذرت خواست و گفت ترسیده واقعیت و بگه قبولش نکنم…اندازه ی هر چی دل تنگتون بخواد گریه کردیم …اما مگه میتونستم ترکش کنم…دنیامو نفسمو…آدم بدون نفس میمیره…فقط بهش گفتم با دروغات دلمو شکستی قلبمو پاره پاره کردی نه به خاطر نداریت به خاطر خیانتت به صداقتم.باهم دوباره زندگی کردیم یه سال از این ماجرا گذشت
شب ولنتاین بودیه دختری ساعت یازده شب زنگ زد وبهم گفت از زندگی دوس پسرش برم بیرون…با تعجب گفتم خانم اشتبا گرفتین..مشخصات اون کثافتو دادو گفت از مردادماه باهمن و دختره اصفهانیه و مامانش آرایشگا داره وگفت به مامان میگفتم تو آرایشگا تا صبح درس میخونم اما با طاها سـ کـ س…و گفت دیشبم تا صبح باهم بودن و بعده سـ کـ سـ شون طاها که میره حموم دختره موبایلشو ورمیداره و شماره منو پیدا میکنه.باور نکردم دختره گفت فیلم سـ کـ سـ شونو ایمیل میکنه واسم.در حالیکه طاها الکی میگف از طرف شرکت واسه ماموریت میره اصفهان
چند روز بعد ایمیل کرد ما داشتیم میرفتیم خرید عید همون روز فرستاد.تو ماشین همش تو لپ تاپم بودم.مامانم گیر داده بود که شورشو درآوردمو ۲۴ساعته مشغولم.اما نمیدونست که دارم جون میدم.چه خریدی بود خدا.هر جا میرفتم پرو رو زمین مینشستم گریه میکردم من بودم و آینه ها..کل فیلمو ندیدم اما وقتی دیدم جای من اون دستش درو گردنشه دلم ریخت..من شکلات از تو جیباش در میاوردم..دختره لباساشو…بوس من کاکائویی شیرین…بوس اون شهوتی تلخ دیگه این قلبم ازجاش در اومد دیگه کافی بود فیلم..بستمش…رسیدیم خونه به دختره زنگیدم گفتم مامانش التماس کرد باهاش باشو دختره گفت مامانش التماس منم کرده…نگو مامانشم با پسرش همدستن.زنگ زدم به مامانش.همه چی راست بود.میدونین آخر قصم چی شد؟اون روزایی کا به بهانه خودکشی بیمارستان بودد و من زنگ زدم بیمارستان یه بار عمل آپاندیس داشته.یه بارم سر فوتبال دستش میشکنه عمل میکنن به منم گفته بود سر خودکشی از حال میره میفته دستشم میشکنه.مامانش خواست حلالش کنم اما با گریه گفتم لعنت خدا به کل خانوادتون.
خدا میدونهچقد تو گرمای تابستونا واسه جور شدن کاراش روزه نذری میگرفتم..چقد نماز حاجت میخوندم واسه جور شدن زندگیمونو سجده میکردم تا سر حد یک ساعت….یادمه یه بار تو سجده انقد گریه کردمو موفقیت و سلامتیشو از خدا خواستم که تسبیح تربتم با اشک چشمام گل شد…حال کردین؟گل خالص با نخ تسبیح…بعده دیدن فیلمو حرف زرن با مامانش قیدشو زدم امتحانای دو ترم آخرمو تو خماری دروغاش دادم…فیلمو که دیدم بازوی چپم از زیر بغل قفل شد دست چپم نیمه لمس شد کلی رفتم فیزیوتراپی تا خوب شدم……عجب عیدی داشتم من اونسال…عجب خریدی آخرش ماهی قرمزای تنگم با شوریه اشک چشام خفه شدن مردن از بس که گریه میکردم تو تنگ..و مامانم موند تو تعجب دستم….منیکه ۲ترم قبل اومدنش توزندگیم معدل الف بودم معدل لیسانسم شد۱۵٫دیدین چی شد زندگیم؟الانم که همه چی شرط معدله…..خدایا یادته اون امام زاده؟یادته گریم واسه فرزین؟یادته گفتم سر این غریبه اشکم نریزه…خوب شاید خواستی بگی رویا میخوام واسم گریه کنی با صداقتی که اشک چشت تسبیحتو گل کنه……خدایا بازم دوستت دارم مرسی بالاخره نجاتم دادی…
خدای مهربونم لطفا همه رو به همه آرزوهای پاکشون برسون منم میون اونا و گناهامو به حرمت پاکیت ببخش…آمین

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر تو میزنم

قلبم را تا ابد به تو میدهم ، تو تنها مال منی ، این را به همه نشان

میدهم!

مگر میشود بی تو بود ، آنگاه که تویی تنها بهانه برای بودنم!

وقتی که بودنم بسته به بودن تو است ، این لحظه هم منتظر آمدن تو

است ، لحظه ای که بوی عطر تو می آید از آنجایی که میبینمت تا

آنجایی که به انتظارت نشسته ام

چیزی دیگر نمانده تا رسیدن به آرزوها ، تا رسیدن به تویی که همیشه

آرزوی زندگی ام بوده ای

هر که می آید به سراغم ، سراغ تو را از آن میگیرم ، هر که مرا نگاه

میکند ، با نگاهم به دنبال تو میگردم …

و من چگونه به دیگران بگویم عاشق کسی دیگرم ، تنها دلیل زنده بودنم

کسی است که همیشه بهانه ایست برای دلخوشی هایم…

خیالت راحت از اینکه هیچگاه تنهایت نمیگذارم ، دلهره ای نداشته باش از

اینکه اینجا تو را جا بگذارم ، که غیر از این خودم جا میمانم و دنیا تمام

میشود ، همه اینها تبدیل به یک قصه ی بی فرجام میشود!

ای تو که با نگاهت میتابی بر من و قلبم جوانه میزند ، و آن لحظه

حرفهای عاشقانه میزند ، و این من و این احساسات من ، برای تویی که

همیشه میمانی در دلم !

نه دیگر محال است تو را از یاد ببرم ، همه را فراموش میکنم و تو را با

خود میبرم ،

تا هم خودت و هم یادت همیشه با من باشند، تا اگر لحظه ای در کنارم

نبودی با یادت زنده باشم

ای تو که با احساساتم دیوانه میشوی ، تو هم اینجاست که هم

احساس با من میشوی ، و آخر هم دلت با دلم و خودت با خودم  همه با

هم یکی میشویم!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

قانون یکم

به شما جسمی داده شده. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.
 
قانون دوم

در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.
 
قانون سوم

اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.
 
قانون چهارم

درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.
 
قانون پنجم

آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.
 
قانون ششم

قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید، سرزنش نکنید، تحقیر و مسخره نکنید، وگرنه سرتان می آید. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.
 
قانون هفتم

دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.
قانون هشتم

انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.
 
قانون نهم

جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.
 
قانون دهم

خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

.
دوباره صدایم کن
.
نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد. بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم،
مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن..

PIC (498).jpg

.نوشته خودم نیست

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

       



      قالب ساز آنلاین